X
تبلیغات
زولا

 

 

====================================

 

1)     1- تو دوران دبستان یه معلمی داشتیم به اسم خانم نصرتی یا .... (اسمش دقیق  یادم نمی یاد متاسفانه ) بعد من فک کنم اون موقع 2-3 دبستان بودم ،‌ تو ریاضی درسم خوب بود ،‌یه روز دخترش رو میاره مدرسه ،‌فک کنم راهنمایی بود دخترش ، وقتی تمرینای ریاضی رو بردم بهش نشون دادم ، رو به دخترش که اسمش سارا بود گفت : یکی از بهترین شاگردامه ،‌اینقد ذوق کردم از من تعریف کرد!!

 

2)     2- تو دوران راهنمایی عضو گروه سرود بودیم که گاهش ما رو اینور اونور میبردن ،‌ یعد یه برنامه ای شد که ما رفتیم حـ.ـرم امـ.ـام خمینی ، اونجا خیلی آدم بودن ،‌بعد مربیمون گفت : شعرو درست بخونیداااا ، ببینید چقدر دخـ.ـتـ.ـر اینجا هستن و دارن نگاتون میکنن؟!!!

 

 

3)     3- تو همون دوران ابتدایی که رسم بود که پدر مادرا برا بچه هاشون کادو میخرن میدن به مدرسه که بعنوان تشویق به بچه ها بهشون کادو بده ، من یه کره جغرافیا کادو گرفتم و بخاطر ماجرائی خیلی دوسش دارم .مدتی قبل از اون رفته بودیم خونه دائیم اینا ،‌اونا وضعشون بزنم به تخته خیلی خوب بود و پسر دائیم و دختر دائیم اینا یه کم که نه ، زیاد رو وسایلشون حساس بودن ، من رفتم کره جغرافیا رو گرفتم که یه نگاهی بهش بندازم ،‌سریع اومدن از من گرفتن که مبادا خرابش کنم!مامان هم وقتی برگشتیم رفت یه دونه برام خرید و اونطوری بهم کادو رسید ،‌خیلی دوسش دارم من.یه کره چیزی نبود که با نگاه کردن باهاش خراب شه ولی از این لجم گرفت که فکر می کردن خودشون کی هستن مگه؟ یه سری هم من اونموقع ها که 5-6 سالم بودم سر یه موضوعی یه بزن بزن درست حسابی با پسر دائی مزبور کردم که حالی بود به هولی":)

 

4)     4- فک کنم 4-5 ابتدایی بودم ، و قرار شده بود که بابام ازم درس بپرسه و من درس حسابی نخونده بودم ،‌وقتی به سوالی میرسیدم که بلد نبودم به بهانه دشویی میرفتم بیرون بعد از پسر صاحبخونممون می پرسیدم که جواب فلان چیز چی میشه ،‌جوابی که می داد درست بود ولی چون با جواب تو کتاب فرق میکرد دیگه بابا از خجالتم در می اومد.این خواهری قِسِر در رفت از اون موقع ها!

 

 

5)     5- یکی دیگه از خاطرات همون موقع ها ، این بود که من نمی دونم سر چی با دختر همسایمون دعوا شد بعد چون یه شیلنگ تو حیاط افتاده  بود ،‌با شیلنگ دنبالش دادم و دیه .... البته این قضیه در دوران راهنمایی برای من مافات داشت،‌یه معلم علوم داشتیم اسمش زارع بود ،‌همیشه با چوب یا خط کش یا شیلنگ ما رو میزد ":(

 

6)     6- کلا" من هیچوقت پا به فرارم خوب نبود.تو دوران هنرستان ، که دمدمای عید بود ،‌ و بیشتر مدارس تعطیل شده بودن مدرسه ما هنوز باز بود و بهمون میگفت باید بریم مدرسه تا روز عید ، فک کنم هفته آخر بود که طی یک تصمیم کلاسی ، تصمیم گرفتیم کل کلاس از مدرسه فرار کنیم به نشانه اعتراض ؛ که گیر افتادیم.(بعد حالا این ناظمه هی بهم میگفت من از بقیه انتظار داشتم ولی اماسیس اصلا"از تو انتظار نداشتم ، نچ نچ نچ ...) !!! هر چند این کار ما باعث توبیخ ما شد ولی یه جنبش راه افتاد تو کل مدرسه راه افتاد واینبار ؛ این مدیران عزیز بودن که کوتاه اومدن":| و ما تعطیل شدیم ":)

 

 

7)     7- روز ثبت نام دانشگاه (من دانشگام شهرستان بود و حدود 11-12 شب همراه بابا راه افتادیم سمت دانشگاه ) که چون شب بود تو اتوبوس خواب موندیم و بعدش که بیدار شدیم از شهرستان مربوطه رد شده بودیم که مجبور به بازگشت دوباره شدیم.بعد یه آقایی اونجا بودکه من بعدها فهمیدم ایشون معاون رئیس دانشگان ،‌عینک هم می زدن ، اونروز اسامی رو می نوشت که طبق ترتیب و به نوبت بریم کارهای ثبت نام رو انجام بدیم،‌اون روز من هر چی به عینکشون نگاه می کردم می دیدم که یه شیشه عینکش نیست! و خودشم متوجه این موضوع نشده بود، فک کن کلی آدم بیاد برا ثبت نام ، بعد عینکت یه شیشه نداشته باشه!

 

8)     8- یکی از خاطرات موندگار دانشجویی برفی بود که سالهای 85-86 بارید ،‌ و دانشگاه ها هم تعطیل شد.یه مدتی تو شهرستان مزبور موندیم و وقتی که متوجه تعطیلی قطعی دانشگاه شدیم تصمبم گرفتیم برگردیم خونه ،‌اونجا چون محیطش روستائی بود و اونها  معمولا" گاو زیاد نگه می داشتن ، و خب همشون (اون گاوا) بدون هیچ صاحابی اینور اونور می رفتن. خلاصه وقتی داشتیم از دانشگاه بر می گشتیم ،‌دیدیم یه گاوی پشت سرمون با سرعت هر چه تمام داره میدوئه!خودمونو کشیدیم کنار و اون گاو با یه خانم تصادف میکنه!طفلک خانمه ، بعد همینطوری دوباره میدوئه تا اینکه یه جا وای میسه ( دوستم تعریف میکنه اینجاشو که ) دیدم گاوه وایساده ، پوزشو هی میاره سمت زمین و با سمش برفای زمین رو میکنه ،‌ بعداز چند بار که اینکارو کرد دوئید سمت ما ( 2 تا از دوستام ) وقتی نزدیکی مون میرسن ، من دوستمو هل میدم تو برفای گوشه خیابون خودشم میپره طرف دیگه و اون گاو با همون سرعت ازشون دور شده!بعد اضافه میکنه که احتمالا" بخاطر نبود غذا همه آدم ها رو غذا متصور شده!

 

9)     9- تو دوران راهنمایی ، علاقه زیادی به بافتن و بافتنی و گوبلن دوزی اینا داشتم و به نوبه خودش تجربه جالبی بود.

 

10)10- یه بار تو سال سوم قرار شد با یکی از دوستان بعد کلاس بریم سینما و فیلـ.ـم ما.رمـ.ـولک رو ببینیم ، خلاصه شدیم 2 بعد 3 بعد 4 همینطور آخرش شدیم 10 نفر ، بعد گفتیم به معلم مون هم بگیم شاید اومد. جوون بود اهل حال . قبول کرد و بعد از مدرسه دسته جمعی رفتیم و اون فیلمو دیدیم.خیلی با حال بود.

 

11-یه درسی داشتیم به اسم ماشین.این واحد تو هنرستان 2 تا کتاب بود که فک کنم تو 2 سال میخوندنش (ما تو هنرستان نداشتیم ) بعد قرار شد اون واحد رو نیمسال دوم پاس کنیم.حجم زیاد کتاب و تعطیلات زیاد که باعث شد تعداد جلسات اون واحد کمتر از 8 جلسه باشه.ترم آخر هم بودم و مجبور به نامه نگاری به استاد مربوطه شدم !چه نامه ی جانگدازی هم بود ":))))

 

12-تو دوران ابتدایی که برنامه و مسابقات کودک و نوجوان زیاد ساخته میشد منم تو یکی دوتا از این مسابقه ها شرکت کردم که مجریش همین آقای مجری مسابقه محله بود.من هیچوقت حس خوبی بهش نداشتم ،‌ خلاصه ،‌ یه مسابقه ای بود که گروه ما یه چیزی برنده شده بود که من داشتم اونو ، آخر مسابقه جلو دوربین راست راست تو چشش نیگا کردم گفتم من اینو دارم ، برام عوضش کنید!!!

====================================