X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان


 

دسته گلی برای عروس

 

امروز برای آخرین بار میخواستم تکلیفم برای همیشه مشخص بشه ، خیلی دوستش داشتم ، تو سختی ها همیشه کمکش میکردم ، احساس میکردم اون نیمه گمشده منه ؛

 

 

 از قرار هایی که با هم میذاشتیم ، از حرفها و قول و قرار ها ؛ فقط یک مشکل بود ، من هنوز دانشجو بودم و اینکه هنوز سربازی نرفته بودم ؛ به اون ، این هم اضافه کنید که کار هم نداشتم اما مگر نه اینکه ؛ که عشق آسان نمود ولی افتاد مشکل ها ؛ این حس رسیدن و اونچه که بهش عشق میگن باعث میشد تا این مشکل ها آسون بش ، زندگی بدون اون ؛ کابوسی بود که هیچ وقت بهش فکر نمیکردم ؛ شنیده بودم که براش خواستگار اومده ، همیشه پیش خودم فکر میکردم که اگه همچین روزی بیاد ؛ منتظر من میمونه ، رشته ام جوری بود که بشه به آینده شغلیش امیدوار بود ولی زمزمه هایی شنیده بودم که تمام آن امیدها رو سراب کرده بود ؛ باید از خودش میشنیدم .

 

.... نه ، امکان نداشت ؛ اون خواستگار لعنتیش حتی لیاقت صحبت با اون دسته گل رو نداشت ، باید همه چیز مشخص بشه ،نمیدونم چطور خودم رو به خونشون رسوندم ؛ با هزار امید و آرزو دستم رو بردم رو زنگ و فشارش دادم، صدای تکرار زنگ بود که به گوش میرسید

 

_کیه ؟

_منم ، میشه چند دقیقه با هم صحبت کنیم ؟!؟!

_ لطفا" برو و دیگه زنگ این خونه رو نزن ، منو دیگه فراموش کن.

حرفهاش داشت خونم رو به جوش می آورد

_یعنی چی ، مگه قرار نبود...

هنوز حرفهام تموم نشده بود که گوشی آیفون رو گذاشت.

دوباره زنگ زدم ، خیلی بهم برخورده بود ، آدمی نبود که یکروزه همه چیز عوض شه ، یعنی چه اتفاقی افتاده بود ؟

دوباره زنگ زدم

_بله ؟؟

_ ببین تا موقعی که بهم نگی چی شده که یکدفعه 180 درجه نظرت عوض شده ، دستم رو از رو زنگ بر نمیدارم ، حق دارم بدونم ، نه؟؟؟

_چیو میخوای بدونی ؟

_اینو که چرا پشت پا زدی به همه آون رویاها و آرزوهایی که باهم کشیدیم ، چرا؟؟؟

_اینو میخوای بدونی ، پس خوب گوش کن ...

تمام حرفهایی که میزد مثل پتکی بود که به سرم میخورد ،سنگینی حرفهاش که برام غیر قابل تصور بود ، اشک تو چشام جمع شده بود ، اینقدر از زندگی نا امید شده بودم که به سختی میتونستم خودم رو سر پا نگه دارم ، تا حالا بازیچه دست اون شده بودم ، مثل آواره ها ، بی توجه به اطراف ، راهم رو در پیش گرفتم، زندگی بدون اون یعنی همون کابوس همیشگی ..........

هزار فکر احمقانه از سرم میگذشت ، وقتی اون نباشه ...

 

 فکری که همیشه ازش فرار میکردم ؛ حالا به سرم اومده بود ، وقتی که زندگی بی معنی بشه ، حضور من هم چه فایده ، همون بهتر که من نباشم ، بهترین فکر همین بود ، هنوز خودم رو پیدا نکرده بودم ، ولی تصمیم خودم رو گرفته بودم ؛

 یک نامه و تمام ...

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

کلید رو انداختم و درو باز کردم ، به سرعت هر چه تمامتر وارد اتاقم شدم و از تو کشو ، یک برگه A4 درآوردم و گذاشمتش رو میز ، حالا وقت نوشتن نامه بود، چی باید مینوشتم که دلِ آدمو بسوزونه ، قلم رو به حرکت درآوردم ، هر بار که متنی مینوشتم ، نمیتونست منو راضی کنه ، پاره اش میکردم و مبینداختم تو سطل آشغال گوشه اتاق.

کامپیوتر رو روشن کردم ، اصلا" نمیتونستم فکر کنم ، یک پوشه رو ریختم تو پلیر ، تا بلکه از یکی از ترانه ها ، احساسی بگیرم ،که شروع کردن به خوندن این آهنگ ...

 

" این همه دنبال تو بودم که چی ..............."

داشتم دیوونه میشدم ، قلم رو تند تند حرکت میدادم ، آخرین جمله رو هم نوشتم ؛ نامه رو گذاشتم تو پاکت روی تخت خواب تو اتاقم .

خو.د.ک.ش.ی تنها واژه ای بود که بهش فکر نمیکردم ، همون شب تصمیم گرفتم برگردم شهر بهار نارنج اما قبل از رفتن باید کاری رو انجام میدادم ...

**********************************************************

حیف اون همه اشکی که برا اون ریخته بودم ، 7 سال بود که از اون روز میگذشت ، درسم رو تموم کرده بودم ، بعدش هم ارشد ، بخاطر تک پسری و یک سری شرایط دیگه ، معاف شدم ، مدتی بعد تو یک شرکت کار پیدا کردم ، برای شروع خوب بود ، اما من آرزوهای بزرگتری داشتم ، همینطور بالا و بالاتر رفتم تا اینکه روز موعود فرا رسید ، یعنی همون روزی که به اون بی معرفت قول داده بودم ؛ حالم ازش به هم میخورد ، اما ...

 

اما باید یکروز تمام حرفهاش رو بهش پس میدادم ، حرفهایی که 7 سال تموم گوشه حافظه ام جا خوش کرده بود و هر بار منو از داخل میسوزوند  ؛ حاضرم قسم بخورم که شبی نبود که حرفهاش رو یادآوری نکنم ، شغل پدرم رو به من یادآوری میکرد ، وضعیت اقتصادی خانوادم رو به رخم میکشید و خیلی چیزهای دیگه ، تک تک اونها رو به خاطر سپرده بودم ، دیگه داشت دیر میشد ، همون موقع ها یک جا خونده بودم ارتباطی که شروع شد به این راحتی ها تمام نمیشه ، اما ظاهرا" این حرف اینجا تعبیر دیگه ای پیدا کرده بود ، خدا خدا میکردم هنوز تو همون خونشون باشه و آدرس خونشون عوض نشده باشه، سوئیچ ماشین رو برداشتم بی توجه به دور و اطرافم ، به راه افتادم ، لحظه شماری میکردم برای رسیدن ، ولی نه از اون لحظه شماری های حماقت 7 سال قبلم ، سر راهم یک گلفروشی دیدم ، آشنا بود ؛ آره انگار همون گلفروشی بود که همیشه از اون برا اون آدمِ...، نمیدونستم بهش چی بگم ، همون گل همیشگی رو خریدم با کارتی که عاشقش بود ، شاید تو مسیر خلاف هم کرده بودم ولی مهم نبود ؛ دیگه رسیده بودم سر کوچشون ، سرعت رو کم کردم؛ سالها و سالها منتظر این لحظه بودم ولی حالا انگار همه اون حرفهایی که سالها آماده کرده بودم رو فراموش کرده بودم، نفرت تمام وجود بدنمم رو فراگرفته بود ، یادم اومد اون روز آخری ، قبل از اینکه برم شهر بهار نارنج برگشتم و بهش گفتم ، روزی رو میبینم که برمیگردم و اونروز ...

 

و اونروز ، امروزه ؛ در ماشین رو بازکردم ؛ قدم ها رو آهسته برداشتم ، فقط با چند قدم دیگه نزدیک خونشون بودم ، به خودم گفتم بعد این همه سال اومدم اینجا چی بهش بگم ، اومدم بگم که ازت متنفرم ؟!؟!؟

 

یا اینکه بگم که چرا ... ، لحظه ای به خودم شک کردم ، این منم ؟؟!؟! ، دسته گل به دست ، تو خیابون مونده بودم چیکار کنم ، باید سریع تصمیم میگرفتم ، تمام اون لحظات 7 سال قبل بود که داشت تو ذهنم مرور میکردم :

 

" _ تو چی داری ، یا اصلا" بگو ببینم شغل بابات چیه ؟ ؛ یک کارگر ساده که باید جلوی پای بابای منو جارو کنه ؛ خانوادت چی ، به سطح خونوادت نگاه کردی ، آدمای فقیری مثل شما باید برن بمیرن ، پدر من اونقدر پول داره که میتونه یکجا تموم فکو فامیلت را یکجا بخره ، من تو رو به کلفتی خونمون هم قبول نمیکنم و ... ، اینم که دیدی سلامت رو علیک میگرفتم بخاطر این بود که ..."

 

شاید حق با اون بود ، شاید اگه حرفهای اون نبود امروز من به اینجایی که هستم نمیرسیدم ، درسته که پدرم یک فرد کم سواد بود ولی از موقعی که رفتم سر کار ، تونستم کمک خرج خونوادم بشم ، از پدرم خواسته که ادامه تحصیل بده ؛ من هم کمکش کردم و امسال هم قصد داره کنکور امتحان بده ، حرفهای اون بود که من تونسته بودم امروز واسه خودم یک شرکت بزنم و خیلی چیزهای دیگه .

 

نه بی انصافی بود که به کسی که منو با حرفهاش به اینجا رسونده تند برخورد کنم ، اون لایق سپاسگذاری بود ، بله سپاسگذاری.

 

_کیه ؟

_سلام خانم ... ، مامور پست هستم ، یک بسته داشتین ، لطفا" بیاین تحویلیش بگیرین.

 

دروازه باز شد ، ولی اصلا" نمیخواستم برم تو حیاط خونشون ، کمی از در فاصله گرفتم و منتظر شدم که بیاد

وقتی در رو بازکرد ؛ خیلی تعجب کرد ، خیلی سعی میکردم آروم باشم ، دسته گل رو بردم جلو و گفتم :

سلام ، این مال شماست .

 سرش رو انداخت پایین ، نمیدونم شاید از خجالت.

_منو ببخش.

_چرا سرت رو انداختی پایین ، یادته 7 سال قبل ، بعد از اینکه اون حرفها رو بهم زدی ، قبل رفتن ، بهت چی گفتم ؟

احساس کردم بغض کرده ، تاحالا هم به سختی تونسته بودم خودم رو کنترل کنم.

_ اگه یادت رفته ، من یادت میارم ، گفتم یک روز برمیگردم و برات یک دسته گل میارم ، اونروز، امروزه ؛ بخاطر تمام حرفهایی که بهم زدی تشکر میکنم ، اگر تعجب کنی حق داری، حرفهای تو باعث شد که به اینجا برسم ، این دسته گل رو برای تشکر آوردم ، اونروز تو همه چی داشتی و من هیچی ، ایراد نداره ،اما  امروز ، من ...

دیدم اگر که عین حرفهای 7 سال قبلش که هر کلمه اش تنها بویی که میداد ، فقط پول بود ، بزنم ؛ اونوقت من هم میشم یکی لنگه خودش ، حرفم رو ناتموم گذاشتم

_البته حق داری قبول نکنی ، یک دسته گل از یک آدم بی پولی مثل من دور از شان شماست

 حرصم گرفته بود ؛ دسته گل رو انداختم جلو پاش و گفتم :

_ ممنون بخاطر همه حرفهات .

 

دیگه هیچی نگفتم ، برگشتم و سعی کردم فقط از خونشون دور شم ؛ احساسی به من میگفت که داره گریه میکنه ، کی به اشک های من توجه کرده بود که من حالا به اشک های اون، دیگه برام مهم نبود که تو این 7 سال چی بهش گذشته ، گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که اگرمنو نمیخواست ، میتونست جور دیگه ای منو رد کنه ، ولی خوب ، سهم من اینطور بود.

 

____________________________________________

اگه با خودتون فکر کنید که من خیلی سنگدل هستم ، حق دارید ؛ شاید هرگز نباید اون دسته گل رو نمیخریدم ، یا شاید باید میرفتم دنبال اینکه تو این 7 سال چه اتفاقی براش افتاده ، اما به نظر شما ، آدمی که موقعیت اجتماعیش رو میدونه و اینطوری آدم رو تحقیر میکنه ، لایق دلسوزی هست ؟

 

دوستم همیشه میگفت برا کسی بمیر که برات بمیره(همون برا کسی تب کن که برات تب کنه ) و من این حرف رو آویزه گوشم کردم.