X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

 

دلم این روزها پر می زند برای خانه ی قدیمی پدربزرگ که پنجره ی ایوانش به سمت مزرعه چای باز میشد ، صبح ها پرنده ی کوکو ، روی بزرگترین درخت باغ می نشست و کوکو گویان بیدارمان می کرد ، همیشه دوست داشتم این پرنده را از نزدیک ببینم اما تنها صدایش از کودکی برایم مانده است.

 

عید آنزمان ها با الان خیلی فرق داشت و میخواستیم هر طور که شده ، شب عید یا اولین روز عید در کنار پدربزرگ و مادربزرگ باشیم ، پدربزرگم جنسش خاص بود و اصلا متفاوت ترین آدمی بود که میشناختمش ، روزهای مدرسه را میشمردم تا به عید برسم و در ایام عید در کنار پدربزرگ باشم. آنزمان ها مثل خیلی های دیگر ، با اتوبوس مسافرت می کردیم و از قضا آن شب نمیدوانم چطور شد که تمام بلیط ها فروخته شدند و برای مسافرین دیگر اتوبوس های مازاد گذاشتند ، خیلی خوب یادم نیست اما دقیق به خاطر دارم که مسافران شمال را اسم نویسی کردند و در لحظه سوار شدن به اتوبوس اسامی را میخواند و مسافرین سوار اتوبوس می شدند. ترمینال پر از مسافر و لحظات عجیب و غریب انتظار در ترمینال ، هیچگاه از خاطرم نمی رود.

 

همیشه حدود 6 ساعت در راه بودیم و آن شب ، یکی از فراموش نشدنی ترین شب ها بود . چیزی که سفر ما را جالبناک تر میکرد این بود که برای رسیدن به خانه پدربزرگ می بایست بخشی از مسیر را با نیسان یا هر وسیله دیگر که میرفت ، می رفتیم ، عمو و خاله من همراه پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کردند و خاطراتمان به آنها نیز گره خورده است. قبل از سوار شدن بر نیسان ، سوغاتی های مخصوصمان که کلوچه و پفک بود را می خریدم و بعد این دو را با هم قاطی و با بچه های فامیل می خوردیم! لذت و طعم وصف نشدنی ای داشت.

 

پیچ های مسیر با ان آینه های محدب و مقعرش و درختانی که تلالو نور خورشید به خیابان می تابید ، همه و همه ، باعث میشد تا لذت نیسان سواری چیز دیگری باشید مخصوصا اگر روی تاج نیسان می نشستیم و با داد و بیداد های مادر پایین امده و در کنج محکم طاق را میگرفتیم که خدای نکرده نیفتیم و چیزی نشود.

 

همیشه سر پیچ که می رسیدم قلب هایمان با شدت بیشتری میزد و اینجا بود که گل های پامچال و بنفشه ، به استقبالمان می امدند که گویا می گفتند خوش امدید ، گل هایی که بسیار دوستشان داشتم و دارم.




 مسیر سرپایینی ای که شاید 10 دقیقه بود و رسیدن به دروازه چوبی و بلتی که همیشه روی ان بازی می کردم و همین که صدای باز شدن بلت شنیده میشد پدربزرگمان شصتش خبردار میشد که مهمانان کرجی ای شان امده اند و به استقبال می امدند و با ماچ و بوسه بسیار از ما پذیرایی میکردند. یک خانه چوبی که پنجره اش به مزرعه زیبای چای باز میشد و باغی که از همه نوع میوه داشت برایم تداعی گر بهشت است. در ان باغ بزرگ راه که می رفتیم پامچالها و گل های بنفشه و سفید را می دیدیم و اینکه مبادا انها را زیر پا له کنیم و چه حیف که عمرشان کوتاه بود.

 

گوشه گوشه باغ و ان خانه گلی ، برایمان خاطره انگیز ناک ترین جایی بود که می دانستیم ، باغی که سیب های کوچک قرمزش آنقدر قرمز و ترش بود که نمیشد همه اش را با چند گاز خورد ، درختان فندق ای که فندق هایش موقع چیدن با ما قایم موشک بازی میکردند و زیر برگهای بزرگ پنهان می شدند و درخت سیبی که من و پس خاله جان سوارش شدیم و از کمر شکست! درخت بیچاره! و یک درخت گلابی که هنوز هم همانجاست ، روبروی خانه و گل های هفت رنگ ادریسی که هر کدامشان یک رنگ میشد و رنگ آبی اش رو بسیار دوست می دارم .

 


هر چه که فکر میکنم بهترین خاطره عید من مربوط به همان زمانهاست ، شنیدن قصه های پدربزرگ و اینکه در قصه هایش آقا شغاله و گرگه نقش های منفی را داشتند و همیشه همه چیز زیبا تمام میشد و صبح با صدای کوکو ، از خواب بیدار می شدیم... بزرگترها حلقه زنجیر قدرتمندی هستند که همه را گرد خود جمع می کنند با همه اختلافاتشان و این روزها که نیستند چقدر از هم دور شده ایم ...

نظرات (2)
دوشنبه 6 فروردین 1397 ساعت 09:30
چه خاطرات خوبی. پس عید واقعا براتون عید بود
راستی بلت چیه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
اره ، چه عید های هم بود ، واقعا یعنی قدر نمی دونستیم!

بلت همون دروازه چوبیه که مستطیل شکله و یه تکیه گاه بعنوان لولا داره و کلی سرش وایمیستادیم و باهاش بازی می کردیم!
یکشنبه 5 فروردین 1397 ساعت 21:03
سلام علیکم
خاطراتی پر از احساس وبسیار زیبا بودن
کاش میشد تکه ای از گذشته رو در یک قاب به تصویر کشید وهمون احساس ها رو از اون وام گرفت حیف که فقط خاطرات در ذهن وقلب ادمیزاد لانه میکنن وگاهی دلتنگت میکنن .
سال جدید رو براتون سالی پر از موفقیت وسلامتی وسربلندی ارزو میکنم
خداوند مهربان همیشه ودر همه حال پشت وپناهتون
خوشحال میشم سری به حریم آسمانی هم بزنید
پاسخ:
سلام و درود بر شما
عیدتون مبارک و سال جدید رو به شما تبریک میگم

واقعا همینطوره که گفتین ، ممنونم از شما
چشم ، سر خواهم زد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد