با عرض سلام و وقت بخیر خدمت دوستان عزیز وبلاگی
دوستان من از شبکه های اشتباهی خسته شدم و تصمیمم اینه که وب نویسی رو برگردم و ادامه بدم ، اگه شما هم تک و توک تو وب فعالین و همچنان می نویسین به من اطلاع بدین ، از دوستانی که قبلا" لینکشون کرده بودم ، فقط دوستان زیر هستن ، اگه شما همچنان فعالین ولی اسمتون نیست لطفا" اطلاع بدین. با تشکر زیاد و این صوبتا
اصولا" شانس وجود نداره ولی اگه ادم روی شخصیت خودش کار کنه و بتونه که درست کودک و ضمیر ناخوداگاهش رو تربیت کنه ، ضمیری که یک کودک 5 ساله است ، دنیا براش کن فیکون میشه
اینها رو از سخنرانی تکنولوژی فکر دکتر ازمندیان فهمیدم ، خدایی تا الان چیکار داشتیم میکردیم؟ منتظر یارانه سر ماه بودیم ؟ ما خواسته هامونن اینقدر کویچیک بوده ؟ نمیشد پولدار باشیم و از رحمت خدا غنی باشیم ؟ پول چرک کف دست بود یا چشمه های رحمت خدا ؟
با این کودک درون چه کردیم که اروم و قرار نداره و همش افکار منفی ؟ وای فلانی زنگ زدم بهش جواب نمیده !نکنه رفته باشه زیر تریلی پرس شده باشه به آسفالت ؟
اما خیلی سخته که لحظه به لحظه مراقب خودت و این کودک ( ضمیر ناخوداگاه ) باشی!
سلام خاتون عزیزم
شاید مثل همیشه که پشت سیستم و یا لب تابت هستی و عینکت رو بالا و پایین میکنی ، با خودت میگی این دیونت باز پست گذاشت ...
اگه بهت بگم دیونتم ، دیونه ، حست چیه ؟
--
البته خودت این شرط رو میذاری که از روزی که با هم ، ما شدیم ، فقط ما باشیم و نسبت به هم جنس های شما ، همون روابط معمول ، خب درستش هم همینه ، نام نمی برم ولی حالا یه بنده خدایی گفت اینو بهش گفتم که خب سر کار روابط معمول ادما با همدیگه دارن ولی نه دیگه دیگه ماجرا شور بشه ، می دونی چرا به عشق خودت ، بهر حال خانم خونه کلاسش بالاست و ایشون کجا و ...
اما این رو هم میخوام بدونی که من مدتهاست که وبلاگ نویس هستم و دوستان وبلاگ نویس هم هم عموما" خانم بودن و تنها 2 مورد اقا بودن که جفتشون هم در دسترس نیستن و اون یکی ها که تعدادشون کمتر از انگشتان یک دست هست ، همچنان حضور دارن ولی خب ، کمرنگ ، قبلنا تا یه پست میذاشتیم منتظر بودیم ببینیم واکنش ها چیه ولی الان با اومدن شبکه های اجتماعی دیگه اون شور و شوق نیست و اوضاع خراب تر از اونی هست که فکر میکنی ولی خواستم بگم اگه وبلاگ نویس هستی ، خوبه که خاطراتت رو ثبت کنی ، مثل خیلی از زوجای دیگه ، از نظر من مشکلی نیست و هر جور خودت بخوای ، اگه باشی میدونی که خیلی ها هستن که بعد ازدواج فکر میکنن چون خطر دزدی شوهر هست وبلاگشونو میپکونن و بعضیام میرن انگاری برفی که رفت و بعضیام بر میگردن و میگن فان بود ، هر چی که بود سرنوشت وبلاگ های ما هم یکی از این ها رو داره ، اما خاطراتمون ثبت میشه ولی تعریف کردن هاش از زبان هم حتی اگه بارها و بارها گفته و شنیده بشه یه چیز دیگست و خودت رو عشقعه و مرامی لایک داری ": )
سلام و عرض ادب و احترام خدمت همسرم گلم! خوبی خاتونم ؟
راستش مدتهاست این مضوع فکرم رو مشغول کرده که بالاخره من چی میشه وضعم ؟ یعنی چه آینده ای در انتظار من هست و کجا و کی هم رو ملاقات میکنیم اما این وسط اتفاقاتی باید بیفته و تغییراتی رخ بده حداقل برای من ، میدونی ، معمولا" میگن پسرا میرن سربازی آدم میشن و برمیگردن اما برای من ابدا اینطور نبود ، سربازی من زمان دانشجویی بود ، اون زمان که انظباط و نظم و ترتیب و مسئولیت پذیری رو یاد گرفتم در حالی که از خونوادم دور بودم و اولین شب دقیقا" یادمه که برای این دوری بغض کرده بودم ولی سربازی من مسخره ترین سربازی ای بود که داشتم ، شاید اگه همون موقع و بعد از کاردانی مزدوجیده میشدم خیلی پسرخانه دار با مسئولیت و خوش ذوق و از همین جلف بازی هایی که معمولا" دخترا ما رو متهم میکنن میشدم ولی بهر حال خیلی دقیق شده بودم بر عکس الان
خلاصه اینکه تو بازی روزگار نقش ما اینه که بریم درس بخونیم و بریم سربازی و تا بهمون بگن که مثلا" مرد شدین! مثلا" و البته بعدش برین لیسانس بگیرین و بعدش دنبال کار باشین و بعدش بیایم خواستگاری شما خاتون و خانم ، اما این وسط بازهای روزگار به شخصیت ما شکل میده ، متناسب با شرایط جامعه
خلاصه اینکه به قول دکتر شاهین فرهنگ ادم وقتی از همسرش یه سری خواسته ها داره ببینه خودش کجاست ، اون خواسته ها از خودش مقبوله؟ مثلا" اگه من دوست دارم که همسرم شیک پوش باشه آیا من هستم یا شندرم؟ من چقدر خودم رو برای گرفتن و پذیرفتن یه مسئولیت اماده کردم و اصن اماده کردم یا شعار میدم؟
به نظرم باید از شعار فاصله گرفت چون وقتی من میگم همه ی جامعه و ملت و مملکت مقصر هستن تا بهت نرسیدم ، در واقع اگر از 5 انگشت ، انگشت اتهام رو به سمت بقیه بردم خودم 3 برابر بقیه مقصرم چون 3 انگشتش سمت منه! میخوام تغییر کنم و خودم رو بزرگ کنم ، شخصیتم زیبا بشه ، صفات عالیه ای که دوست دارم داشته باشی ، من خودم پیشگامش باشم ،
اما همه ی مسئله این نیست ، مسئله اینه که شما خودت یه عامل محرکی -
خوش به حال خودم که خاتونی مثل شما رو باهاش آشنا میشم و زوج خوشبختی میشیم ": )
اول اینکه سلام!
عیدتون مبارک - الان خیلی خوشحالم - دلیلش رو دقیق نمی دونم - اما نا دقیق چرا! میدونم
گمونم فهمیدم چطور میتونم ایده آرمانشهرم رو تحقق ببخشم .
واقعا" حیف از این روزگار که دوستان خوب وبلاگی و شبکه های اجتماعی ولش کردن یا اونایی که مزدوج شدن
امیر موند و حوضش و اون دوست اول وبلاگی من یعنی گلابتون بانوی عزیز
به نقل از خبرگذاری محلی ، بعد از خواستگاری غیر رسمی و حضور صادق و بستگان ایشان در منزل آزیتا اینا و صحبت یک ساعت وخورده ای ، ایشون گفتند که جواب ایشان نه می باشد.
همسر و نازنیم ، سلام.
نامه نوشتن بهترین حسیه که من دارم و وقتی حس میکنم تو میخونیش ، برام خوشایند میشه.بیشتر از حرف زدن ، دوست دارم تو حرف بزنی ، من به نسبت ادم روده درازی ام ولی خب دوست دارم تو هم مثل خودم باشی ،میدونی ، منظورم اینه کهوقتی من حرف میزنم توهم حرف ها و اعتقاداتت و نظریاتت رو بگی و نه اینکه همش منو تایید کنی ، نه ، .
همسرم ، دوست دارم درکم کنی ، و بدون که عاشقتم دیونه.
سلام
اول از همه شکر میکنم خدایی رو که به من نشون داد ، هر چقدر لجبازی و یکدندگی دربیارم ، نمیتونم بر خلاف طبیعتم رفتار کنم و درختان بزرگ و تنومند رو برگ های سبز ، آراسته اش میکنن تا دیده بشه و سبز باشه.
همسرم سلام.منو ببخش که هنوز پیدات نکردم ، منو ببخش ، قصه ی من داستان عجیبیه ، درهای بسته ای که بهشون خوردم و امروز من 29 سالمه . کمتر از یکسال دیگه به دهه 30 میرسم ولی هنوز دست و پاهام درازه و هر چی که بیشتر فکر میکنم خیلی عوامل دست به دست هم دادن تا امروز من اینجا باشم و نهایتا" از این میترسم که هیچوقت نتونم دستات رو بگیرم.
من فکر میکردم حسادت ، حسیه که من دارم ولی دیدم نه ، خیلی های دیگه هم دارن ولی شاید بهتر باشه اسمشو گذاشت غبطه.نمی دونم.اینورزا بیشتر از قبل بهت فکر میکنم ، وقتی تو ماشین میشینم ، وقتی سرم رو رو بالش میذارم ، وقتی بلند میشم و ... همش فکر توام. شاید کمرنگ باشه اما هستم.کاش بودی و ازت شماره ای داشتم و برات تو تلگرام پیامی میفرستادم یا تو اینتا ادت میکردم و منتظر بودم که تا عکس گذاشتم ببینم تو، ای همسر و نازنیم نظرت چیه.
صدات رو از داخل اسکایپ بشنوم و تو هی غر بزنی و غر بزنی، همسرم تو متفاوت ترین نازنین دنیایی.تو نامه هایی که برات می نویسم و امیدوامر یکروز به دستت برسه ، خرفهایی هست که دوست دارم بهت بگم و اینروزا دلتنگم کرده ، حرفام نه از اون حرفهایی هست که کنجکاویت رو بیشتر کنه ، نه ، حرفهایی هست که بهت بگم چقدر دوستت دارم با اینکه هنوز خیلی اتفاقا باید بیفته.شاید نامه هایی که برای تو ، نوشتم رو خیلی های دیگه هم بخونن ولیخودتو عشقه.کاش آخر هر نامه ، تو تلگرام یا ته هر پستی حرفهات رو میشنیدم ،
دوست داشتم امروز بعد از شام ، با هم می رفتیم بیرون و تو انخاب میکردی کجا بریم ، اگه رفتیم کافه چی بخوریم ، بستنی ، ابمیوه یا چی ؟ اونوقت من فقط نگات میکردم و زل میزدم به بستنی خوردنت و به این فکرمیکردم که ادما تا وقتی تنهان ، چقدر تنهان و بیشتر از اونچه که حرف بزنم بشنوم ، دستاتو بگیرم و تو چشات ی نافذت بگن دوستت دارم ، دوستت دارم دیونه ": )
ولی هر جور حساب میکنم تاهلا خیلی وضعشون اکیه!ارزش نمازشونچند برابر ما
معنویاتو ولش کن - خوبه که 2 تا ادم با شرایط جسمی و جنسی با هم هستن تا مکمل هم بان. ادم زیاد مجرد بمونه از دره ممکنه پرت بشه.مثل این می مینونه که سر پیچ بجای اینکه جلوتو نگاه کنی از تو آینه صندلی عقب رو نگاه کنی!
اخرش تو دره نرم خوبه!
ولی خیلی دوست دارم بدونم این عاصطی و اون آزی تهش کی رو میگیرن.بخیل نیستما!ولی خب میخوام بدونم چی میشن.
آزی گفت نه!
سرمایه گذاری روی آدمها خیلی سخت شده.آدم باید یه شب . یه رووز ازدواج کنه فرداشم دنیارو بگرده عکساشم بذاره تو تلگرام و اینستا ، بهر صورت دنیا 2 روزه ، اما این حادثه 3 تا نقطه مثبت داشت.
1.من یه بار رسمی با یه نفر آدم هسته ای حرف زدم!
2.به چیزی که خواستم رسیدم.
3.فهمیدم کلا" برا ازدواج ادم باید میلیونر باشه و شرایط بالاو اینکه با شرایط فعلی اگه دنیاشو نداشت اخرتش رو داشته باشه.
شکت عشقی هم فاز نمیده.کاش اونایی مبتلا به عشق به وصال رسیده بوده باشن.دست راستشونم لازم نیست سرم بذارن.
استارت
--
الان که دارم می نویسم قلبم خیلی درد میکنه.یکی چند روزه یه جور خاصیم.انگار یه چیزی میخواد بشه و من نگرانش باشم.شایدم چند مین دیگه وایسه و این بشه آخرین پست دنیای فانیم!اینکه الان چرا این مدلی شده رو شاید به چندین فاکتور بستگی داره و الان که دارم تایپ میکنم هدست گذاشتم تو گوشم کمتر اذیت بشم.
قبل
--
یه سری اتفاقا تو زندگی می افته که با عقل جور در نمی یاد.اصلا" و ابدا!من عمرا" باورم میشد که شهید پلارک مزارش بوی گلاب میده!من عمرا" باور میکردم یکروز ماشین بگیریم.عمرا".هنوزم که هنوزه باورم نشده!
کمی بعد از قبل
--
بعد از ماجرای بیکاری و دعوت نشدن به کار و کلی داستان دیگه ، تصمیم گرفتم یه جایی آموخته هامو بذارم تو یه سایتی و شاید بدرد یکی خورد و همونجام مشغول شدم!اما شاید مسخره باشه من مدتها بود که لنگ یه لپ تاپ بودم.چیزی که خیلی ها دارن و نشد که بگیرم اما الان میتونم بگیرم ولی الان اوضاع پیچیده تر شده.
چندین ماه قبل
--
یه دختری بود که خیلی به نظرم باحال بود ، یعنی ما بهش میگیم کهنه رادیو ، یعنی روده دراز!نه اون و نه من سر صحبت کم نمی آریم ها!پیشنهاد محترمانه ای دادیم گفتش که ملاک هامون به هم نمی خوره!گرفتین دیگه!ببین یعنی هنوز ملاک هاش برام جای سواله ولی الان فهمیدم که اوشون یکی رو داره 4-5 ساله و با هم هستن.راست و دروغش پای اونی که بعدا" بهم اینارو گفت.اینطوری نگاه میکنی و اخلاق و رفتار و اینا اکی هست ، منتها رنگ روغنش کمی زیاده.بگذریم تو اینستا گاهی لایکش میکنم.
10 روز قبل
--
مامان اینا خیلی اصرار داشتن که برو با یکی آشنا شو شاید گرهی وا شد و دری باز شد!یه مورد رو از عید میخواستیم ببینیم رفتیم دیدیمش!اولش و تو نگاه اول که خب هیچی ، رفتیم 10 دقیقه صحبت کنیم که صحبت به درازا کشید و با وقت اضافه و اینا شد یک ساعت و نیم!دقیقا" روز عید مبعث بود.
قرار شده بود یه هفته ای ما و اونا اینکه نظرمون چیه رو بدیم به معرفمون که الان ایشون ( جناب معرف ) ییلاق تشریف بردن و کلا" معلوم نیست جئاب اونها چی شد!مثبت یا منفی؟ یه ساعت قصه حسین کرد رو گفتم و گفتم ببین من الان شرایطم ال و بله و الان اینطوری نیست که سلام رو علیک گفتی فردا بریم عقد و اینا ، خلاصه گفتم الان ملاکت ممکنه کارمند با حقوق فلان قد و فلان و بهمان باشه که من ندارم ، حالا خوب فکر کن ببین نظرت چیه؟فرصت میدی یا گیم اورم؟
کاسه داغتر از آش
--
حالا ما رفتیم شمال و یه فامیل داریم که در واقع برای ما 2 تا فامیل هستن ، عمو و خاله ، به اونا نگفتیم و کلا" لو ندادیم ، حالا برگشتیم تهران اینا هی زنگ که چی شد و چرا اومدین و زنگ به اون یکی فامیلا که قضیه چیه و این چرا اومدن و اون یکی زنگ زده گفته برو لباس بگیر برای عقد فامیلتون که تهرانه!هنوز هیچی نشده و اینمه هولن!شاید نشد!
خونه اول
--
هیچی دیگه من که نفهمیدم جواب اونها چیه و میره تا شنبه و یک شنبه.عجیبش اینه که من هیچ حس خاصی ندارم.نه من نه مادر و نه خواهری .حالا چی میشه ؟
فرصت / تهدید
--
من که از اول گفتم باید بیشتر صحبت کنیم ولی سوال اینه که ایا اوضاع رو به راه میشه ؟
نمیدونم به گوساله سامری دقت کردید یا نه ، اما قبلش که خدا با موسی سوال و جواب کرد ، خواسته بگه مکالمه و پخش زنده بوده اما ماجرای گوساله سامری اصن نمی فهمید بقیه چی میگن و یه ریز ماما میکرد.مثل تلوزیون امروز ما ، حالا 3 ساعت جلوش حرف بزن ، نمی فهمه که!
الان حرفامو به کی بزنم ؟تلفن بردارم به کی زنگ بزنم نصف شبی:؟
چه پستی بنویسیم؟
من به شدت زیاد خوشحالم!دلیلش هم مزدوجیدن یکی از دوستان مجرد وبلاگی که به جلگه ، جلگه در آستانه تاهل پیوست.ایشالله که هر چه سریعتر خوشبختیده بشه.
من مزدوجیده بشم کسی برایم پست نمی گذارد فک کنم!