میخوام سلسله پست هایی بنویسم که تجربه شخصی خود شخص منه و به هر کسی هم گفتم یا باور نداشت یا گفتش مثل اون زیادن ؛ یا گفتن شعار میده ؛ تو نتیجه گرفتی ؟
تا حالا شده حسادت کنید به دوست و رفیق یا کسی که همراه یا در کنار شماست و همه چیزهای خوب فقط به اون میرسه و شما اخر بد شانسی هستی . هر روز یه اتفاق بد براتون میفته . اگه شدت حسادت بزنه بالا دیگه هر کاری میکنید که طرف رو کله پا کنید ، اگه دختر باشین ممکنه تحت شرایط مد نظر من ، بگین چرا دختر همسایه ما همه اش کلی خواستگار داره اما من بدبخت چی ؟ دریغ از یه خواستگار. پسر همسایه امون دانشگاه دولتی قبول شد اما من چی . هیچی . اصن من از همون اولم شانس نداشتم . تو سر کلاس همیشه دقیقا همون روزی که درس رو اماده نکرده بودم معلم منو میکشوند پا تابلو و ازم درس میپرسید ، ضایع کلاس من بودم .
شاید با خودتون بگید خداایا چرا من اینقد بدبختم ؟ امیدوارم امشب که خوابیدم هیچوقت صبح فردا رو نبینم ... حالا صبح که پا میشین بگین وای خدا دوباره صبح شد ، یه روز مسخره دیگه! بازم بد بختی بازم ... کاش همون دیشب می مُردم ! زندگی برای من هیچ ارزش نداره .چرا باید من تو این خانواده اصلا" به دنیا می اومدم ؟ چرا من تو آمریکا یا اروپا بدنیا نیومدم ؟ تو یه خانواده بدبخت که هیچ آینده ای برای خودم تصور نیستم ، دوست دختر/پسرم هم که همش دنبال اینه که یه چیز از من بکنه! دخترخاله / پسر خاله ، فک فامیل من با چه ادم خوبی آشنا شدن رفتن سر زندگیشون و همه چیزشون معلومه اما من هیچی ...
لامصبا اصن انگار دست به هر چی میزنن دست به طلا میشه اما من لب دریا هم که میرم باید یه آفتابه اب با خودم ببرم ، چرا من اینهمه بد بختم ؟ چرا ؟؟؟
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداااااااااااااااااااااااااااااااایااااااااااااااااااااااا چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا مننننننننننننننننننننن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟















همیشه همه ی ما شده که دنبال کتاب بخصوصی بگردیم اما کتابهای فنی مهندسی بگیر تا رمان و داستان و ... ، وقتی تو مسیر سرچ کتاب می افتیم با کتابفروشی ها و واسطه هایی بر میخوریم که کتاب مورد نظر شما رو از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنن و براتون میارن منتها هزینه اش رو هم میگیرن.
من خیلی شده دنبال کتاب خاصی بگردم و حالا این کتاب خاص یا معمولا یک انتشارات خاص که کتابهای فنی مهندسی چاپ میکرده میرفتم سراغش یا اینکه نه ؛ میرفتم تو فروشگاه آنلاین یه کتابفروشی ، عبارت و اسم کتاب رو میزدم ، پیداش که میکردم بعدا میرفتم سراغ انتشارات مربوطه چون بعضی از انتشاراتی ها اصن کسی نمیشناسه اونها رو
6 تا سایت برای سرچ آنلاین کتاب به شما معرفی میکنم که 4 تا ی ابتدایی ، عالی هستن :
2.سایت کتاب دات آی آر ( * با قابلیت نمایش فهرست یا بخشی از کتاب بصورت pdf )
این چند تا سایت برای سرچ آنلاین کتاب در هر زمینه ای .
اما بر اساس انتشارات و کتاب های فنی مهندسی هم چند تا سایت و انتشارات فوق العاده وجود داره که به ترتیب لیست شده و امیدوارم با مراجعه به اونها بتونید کتابی که میخواین رو تهیه کنید :
وظایف خونه داری یا خانم خونه یا اون دانشجویی که خونه گرفته و منضبطه ، وظایف و مسئولیت های تقریبا" مشترکی هست که معمولا طبق لیست زیر هست :
1.مرتب کردن تخت ، تشک ،
2.جارو برقی کشیدن خونه و یا اشپزخونه
3.برنامه ریزی برای پخت غذا برای نهار یا شام و اگه دانشجو باشه و نهار هم دانشگاه باشه باید برای شام فکری بکنه
4.شستن ظرف و ظروف نهار و شام و صبحانه ( *)
5.آشنایی به مهارت های خانه داری مثل شستن لباس ، روش ها و تکنیک های از بین بردن لک لباس ها ، اتوکشی ، دوختن لباس پاره
6.تهیه لیست خرید مواد مصرفی و اقلام مورد نیاز خانه که معمولا" اگه دانشجو باشی خرید ها از بازار هست و اگرم از این فروشگاه های تخفبف دار هست ، از اونجاها
7.رسیدگی به خود مثل اینکه لباسشو اتو کنه ، کفششو واکس بزنه ، ناخناشو لاک بزنه ، سرخ اب ینا بماله سر وصورتش یا صورتش تیغ بزنه یا ژیلت و موهاشو کوتاه کنه
8.یه برنامه روزانه برای خودش مثل ساعت مطالعه ای باشه یا کلاس و یا کاری که باید انجام بده.
9.آمادگی برای هر گونه اتفاق پیش بینی نشده ( قطع شدن اب و برق و گاز و مهمون ناخونده و ... )
اینا هرکدوم شاخ و برگهای خودشونو دارن اما یه سوال رو هر روز این بزرگوارن از اطرافیان خودشون که تو خونه باهاش زندگی میکنن میپرسن و اون اینکه نهار و یا شام چی درست کنم ؟ درست کردن خود غذا یک طرف و اینکه حسش باشه و بلند شی بری سیب زمینی رو پوست بکنی و خرد کنی و اینا تازه اگه اقلم مصرفی رو داشته باشی ، حالا تو این بهبوهه ممکنه همه چیزم اماده کنی بری گازو روشن کنی ببینی ای داد کبریت نداری یا گاز محلتون قطعه!
ظرف یک هفته باید هر روز این سوال که امروز چی درست کنم رو جواب بدین بهش و ممکنه اگه 2 روز یا چند غذا رو در طول هفته پخت کنید بهتون بگم اههه چرا همش اینو درست میکنی ، یه چیز دیگه درست کن! حالا تهیه اون چیز دیگه ممکنه هزینه ی تهیه اش بیشتر از غذاهای دیگه باشه یا مثلا" یه سری غذاها رو ماهی یکبار درست کنید و در تمام این مدت باید خرج خونه رو کنترل کنید که به لحاظ اقتصادی به مشکل برنخورین.
یکی یگه از امور مهم در خونه داری ، داشتن حس و حال هست که اصن موتور محرکه کارهاهست ، بخواد غذا درست کنی یا ظرف بشوری و اصلا همین ظرف شستن میشه یکی از اعصاب خورد کن ترین کارهای دنیا ، مخصوصا اگه مهمون داشته باشی و 60-70 تا ظرف و قابلمه اینا مونده باشه تو آشپزخونه و مظلمونا نگاهت کنن و تو بگی اخه مگه من چه گناهی کردم این همه ظرف رو بشورم؟؟؟
بدون شک سبک خونه داری و هنر خونه داری هر بزرگوار با عزیز دیگه فرق میکنه اما همه شون با هم اشتراکاتی دارن و اون اینکه بعد از اینکه تمام ظرفها رو شستی ، خونه رو جاربوبرقی کشیدی ، گاز رو تمیز کردی ، بشینی رو صندلی و با یه چای داغ از زندگی و این فرصت استراحت لذت ببری!

خسته نباشین خانم خونه دار خونه
شاید بشه خانه داری رو بعنوان یک شغل درنظر گرفت و هنر خانه داری و همسر داری یه حرفه ای محسوب میشه که خیلی ریزه کاری و جزئیات داره.برای اینکه این موضوع درک بشه بذارین یه مثالی بزنم ، مثلا اقای خونه میره سر کار وشب که برمیگرده خانمه میگه امروز خیلی خسته شدم و اقاهه میگه مگه صبح تا الان چیکار داشتی میکردی تو خونه ؟
صبح تا الان رفتم سر کار با کلی کس و ناکس صحبت کردم و اعصابم یه سری جاها خورد شد و ناراحت و عصبانی شدم ، تو توی یه خونه مثلا" چیکار داشتی میکردی که خسته شدی ؟
--
برای اینکه این هنر خانه داری درک بشه اگه تجربه اش رو ندارین یه هفته این کارایی که میگم رو انجام بدین ببنین تحمل و ظرفیتشو دارین یا نه ؟
( ادامه دارد ... )
پدر و مادر ادم دو فرشته ی زمینی و نعمتی هستند که همیشه برای داشتنشون خدا رو شکر میکنم ، مهم نیست که اونها وزیر و دکتر و رئیس جمهور و رهبر سازمان ملل و اینا هستن یا نه ، وجودشون و اینکه من ثمره عشق اونهام برام کافیه و خیلی دوستشون دارم و ابدا هم نمیذارم کسی بهشون حرفی بزنه که دلخور شن ، اما یه سری ها هستن ، یه سری ادمهای کمیاب و نادر و احتمالا در حال انقراض که کلاسشون خیلی بالاست اما از اخلاق مداری ، هیچی!
قضاوت هم دربارش نمیکنم و اتفاقی بود که افتاد منم بدون کم و زیاد فقط نقل میکنم.
--
یکی از دوستان خواهری یه شخصی رو معرفی میکنه و میگه خیلی ادم خوبیه ، گوینده رادیوئه و کلی صحبت که من تو رو بهش معرفی کردم اصن اوشون دیگه خدای رو زمین!خواهری هم میگه باشه ، یه صحبتی بکنیم تلفنی ببنیم این چجوریه ، تو تماس اول صحبت میکنن و صحبت به اینجا میکشه که اوشون میپرسن شغل پدر شما چیه ؟ میگه تو صدا و سیما هستن ، میگه چه عالی ، همکاریم پس ! دقیقا" شغلشون چیه ؟ میگه که کارگر هستن و کامل تفهیم میکنه که کدوم بخشه و اینا
طرف تا فهمید که شغل دقیق چی هست ، گوشی رو قطع میکنه ، وسط صحبت بدون هیچ خداحافظی ، خواهری فکر میکنه که شاید مثلا" خطش قطع شده و دوباره تماس میگیره ولی در تماس های بعدی ، کلا" اوشون تماس رو رد میداده و دیگه تماس خواهری جزئ بلاک محسوب میشده.
--
چی بگم آخه من! یعنی اگه اوشون فهمید شغل پدر رو بعدش خیلی محترمانه میگفت که خوش بخت شین اینا و من به درد شما نمیخورم و این حرفا ، بهتر نبود یا تا فهمیدی شغل پدرشون چیه چون خودت رو تاپ کلاس بدونی و ملت و بقیه رو دون شان و شخصیت خودت باید اینطوری رفتار کنی ؟ امیدوارم کسی رو بخاطر خانوادش و اطرافیانش اینطوری باهاش رفتار نکنیم .
یکی از قوانینی که در این دنیا وجود داره و خیلی هم نامرئی و غیبی و خلاصه چیزی نیست که کسی ازش مطلع نباشه ، قانون قضاوت کردن دیگرانه ، شاید بگین مگه چیه ؟ چیزی که در مورد این قانون باید بدونیم اینه که وقتی کسی که در یک موقعیت قرار گرفته ، قضاوتش می کنیم در گذر زندگی و قبل مردنمون ، خودمون هم در همون موقعیت قرار میگیریم تا ببنیم آیا قضاوتی که کرده بودیم درست بوده یا نه ، اگه غلط بوده و به ملت آسیب زده که الفاتحه ، حق الناس بوده ، جالبیش دقیقا اینجاست که وقتی در اون موقعیت قرار میگیریم ، اون قضاوتی که کرده بودیم یادمون میاد که چه کرده بودیم؟

چند مورد رو من مثال میزنم و از خودمم شروع میکنم و شاید شما هم تجربه مشابهی داشته باشین.
--
خیلی سالها پیش که من اونموقع دانشجو بودم (7-8 سال پیش) دایی کوچیکم مو بلند کرده بود ، خیلی هم بلند شده بود و انموقع تحت فضای مثلا" خشکه مذهب بازی و این صوبیتا که عموما عمو جان هم اتش روشن میکرد ، هی به این دائی گیر میدادیم تو چرا موهات بلنده و بزنش و یه شب خوابیدی ما برمیداریم قیچیش میکنیم و این داستانا ، نمی دونم اونموقع ایشون چقدر از دست ما حرص میخورد و ناراحت میشد ولی الان وقتی که خودم موهامو بلند کردم و میشنوم که بهم میگن تو موهاتو بلند کردی ، شپش داره یا نه ، حس چندان جالبی ندارم! تازه این یک مورد بوده .
نمونه دیگری که باز برام جالب بود داستانی بود که استاد رائفی پور نقل کرد و گفت یه بنده خدایی میره دستشویی مسجد و میبینه اخوند مسجد از دستشویی بیرون میاد و بدون اینکه وضو بگیره ، میره پیش نماز نماز جماعت وایمیسه و ملت هم بهش اقتدا میکنن و بعدا" حرف در میاره که این اخونده بدون وضو رفته وایساده نماز جماعت و اینقدر گفتن و گفتن و گفتن تا اینکه اون اخونده بخاطر حرف هایی که پشت سرش زده شد کلا" از اون شهر میره و بعدا مبلغ دینی شد و رفت یه کشور دیگه ، حالا بعدا همون شخصی که این صحنه رو دیده بود و رفته بود حرف در اورده بود ، میگه رفته بود دکتر بهش آمپول زد ، وضو هم داشت ، میره دستشویی مسجد که فقط پنبه هه رو برداره و بره سر نماز ، بلافاصله یادش اومد اون اخونده که اون دیده بود بدون وضو یه راست رفت سر نماز ، شاید اون هم داستان مشابهی داشته! یه قضاوت غلط باعث شده که کلا" اون شخص نه تنها از اون شهر بلکه کلا از کشور بره! الان میتونه قضیه رو جمع کنه ؟
از این نمونه ها و مشتقات اون زیادن ، کمی مراقب باشیم. کسی از ما از آینده با خبر نیست ،
یه چیز دیگه هم برام جالب بود اینه که تو فیم اتش بس اون مشاوره برمیگرده میگه زود نباید در باره خانما قضاوت کرد مگه اینکه 2-3 شکم زائیده باشی و یا با کفش پاشنه بلندشون راه رفته باشی ، بعضی جاها به خانما میگن ضعیفه ، صرف غلط بودن این حر ف ، آدما به یه تب بندن ، هرکول هم که باشی بادت میخوابه و یه انگشتت رو هم نمیتونی تکون بدی!
خلاصه حواستون 6 دنگ جمع باشه!
من کلا" اعتقادی به قرعه کشی ندارم ولی شده جاهایی که اسمم دربیاد و چیزی برنده بشم ، مثلا" من تو دوران راهنمایی تو مدرسه یه ترازو آشپزخونه برنده شدم که هنوز هم داریمش ولی خیلی موقع ها هم شده که جیزی هم برنده نشم ولی ...
خیلی حس خوبیه که خرید کنی بعد بهت بگن بخاطر سقف خریدت به شما این هدیه هم تعلق میگیره!اونم یه پاوربانک برا شارژ گوشی!

این حس شور و شعف و نگنجیدن در پوست خود ، یک طرف ، چطوری میشه اینو شارژش کرد ؟یه چراق داره همش زرده بعد هی کمرنگ میشه ! اون دکمه اش هم که معلوم نیست چیکار میکنه ؟ اخه ریسته ؟ تغییر کاربریه! هیچ دفترچه ای هم نداره!
لطفا" اگه اطلاعاتی راجع به پاوربانک ها دارین و یا برا خودتون از این مدلهاست بهم بگین نحوه کار باهاش چجوریه!
بر ا من که نوشته 8000MAH و همین دیگه!
(این عکسه تزئینی هست و اونی که من دارم شبیه همینه ولی بغل دکمه اش یه LED گذاشته که الان رنگش زرده)
تو پست های قبلی گفته بودم که ما مسافر حاجی داشتیم که میشدن عمو و خاله جانمان که چقدر اینطور که میگفتن مراسم اونجا معنوی بود! امنیت هم ظاهرا" برقرار بوده و به روحانی ها هم گفته بودن که اونجا لباس شخصی باشین و لباس رسمی نپوشین که ممکنه یه چیزی بشه ، گمونم دائیم بود که میگفت یکی از دوستانشون که خیلی هیئیتی و حزب اللهی بوده و سیبیل داشته رفته حج ، ریششو زده و چه تحویلی اون وهابی ها این بنده خدا رو میگرفتن چون اوشون رو با یه کلی گنده مفتی یا همین شیخ هاشون اشتباه گرفته بودن.
چقدر حرف و سخن از خاطرات اونجا میشه اینجا نوشت ولی برام جالب بود عمو جان اونجا که بود ، به نیابت از غائبین ، طواف مکه رو برا چند نفر که یکیشون من بودم ، انجام داد و چقدر ذوق کردم که اینو گفت!!!
ااون سری مامان اینا هم که کربلا رفته بودن ، هم به نیابت از ما زیارت کرده بودن هم یه سری اعمال مخصوص اونجا رو به نیابت از ما انجام داده بودن!
الان آیا من یک نصفه حاجی / نصفه کربلایی هستم آیا ؟
شنمی دونم تا چه حد اخبار رو دنبال کردین ، یا اصن اخبار این رو اعلام کرده یا نه ولی همین چند روز پیش بود که تو بین الحرمین کربلا یه دختربچه کور نابینا و معلول شفا گرفت ، شاید این برای ماهایی که از کرامات و لطف اهل بیت زیاد شنیده باشیم اصن چیز عجیبی نیست و حالا و تو پخش های زنده تلوزیونی از این اتفاقات زنده برای ما جدید و جالب باشه اما در اصل اتفاق تاثیری نداره ، این خاندان خیلی کریم هستن خیلی با معرفتن ، خیلی دوست دارم برم کربلا یا اربعین یا اول اذن کربلا رو از امام رئوف هشتم بگیرم و برم.

فیلم مصاحبه با خانواده دختر شفا گرفته ( آپارات ) ( کلیک )
سلام
مهرماه تون بخیر ، چه اون دوستانی که محصل و دانشجو هستن یا اون بزگوارانی که باید بچه هاشونو ببرن مدرسه!خوبین؟من که خوشحالم دیگه مدرسه نمی رم و اون اهنک باز امد بوی ماه مهر برای من صدق نمیکنه!
عزادارای هاتون قبول باشه و انشااله که حاجت روا بشین.راستی کلیپ اون دختر بچه ای کور مادرزادی که تو بین الحرمین شفا گرفتین رو دیدین؟ این خاندان چقدر باکرم و لطفا!
--
میخوام در خصوص یکی از نعمت های خیلی مهم خدا که تو مسافرت ها خیلی بیشتر تو چشمه صحبت کنم! کلا" ما ادمها تمام چیزایی که داریم و انجام میدیم خوش یکی از لذات این دنیا محسوب میشه!دقت کردین ؟ غذا خوردن خودش یه نعمته ! همین سلام و احوالپرسی ای که با دوستان میکنیم و روابط عاطفی و خانوادگی و ج ن سی و اینا هر کدوم یکی از نعمت هایی هستن که معلولات خودشون رو میطلبن اما تو مسافرت ها یکی از نعمت هایی که بیش از هر چیزی رخ نشون میده w.c هست ، برای درکش باید قبلش کامل نیاز بهش احساس بشه و بعدش که رفع نیاز شد اصن انگار تو آسمونها هستی ها!
حالا خود همین w.c ها استاندارد های متفاوتی دارن ، دقت کردین؟ مثلا" جاهایی باکلاسی مثل پیست اسکی دیزین نفری 1000 میگیرن و چه خدمات و سرویسی میدن ، یا همین دیشب که داشتیم می اومدیم زدم کنار تو یه رستوران باکلاس برم دبل که کاغذ زده بود فقط به مشتری های خودش سرویس میده ، چیزی که در مورد این رستوران های بزرگ و فرست کلاس برام جالبه اینه که اون پارکبون هایی که یه میله شبرنگ گاهی دستشونه و ملت رو دعوت میکنن که بیان پارک کنن و برن غذا بخورن اکثرا ماشین های چند میلیونی خارجی رو دعوت میکنن یا ماشینای 206 به بالا و کلا" به پراید زیاد توجهی ندارن!دقت کردین ؟
در کل این نعمت بزرگ الهی ، از اون نعمت هایی هست که باید به شکرانه اش مبلغی رو جهت شکرانه این نعمت بدهیم
سلام صبحتون بخیر و شادی
این اخرین پست قبل تعطیلات پاییزی هست و چون فردا میریم و یه یک هفته - 10 روزی نیستیم اما یه سوال دارم و دوست دارم نظر شما رو بدونم.
چیزی که میخوام بگم یه مقدار عجیبه و حالا شاید از نظر من عجیبه ولی بهر حال ، ماجرا مربوط میشه به اردیبهشت ماه ، اون زمان من یه گیری تو کارم افتاده بود و خیلی زیاد نیاز بود که حتما لبتاب داشته باشم ( چون کارم برنامه نویسی هست و لازم بود که حتما" لب تاب بگیرم و به هر دری که میزدم نمیشد و دیگه به اینجاهام رسیده بود و اصن یه وضعی ، بعضی از دوستان که این مطلب رو میخونن احتمالا" در جریان باشن .
خلاصه ما رفتیم شمال و پیش ازی و برگشتنی من گفتم برم سر مزار شهیدی که از قضا فامیلمون میشه و اونجا من یه درخواست بدم و شاید فرجی شد ( البته اینکه من اینطور فکر میکردم بی دلیل نبوده و نشون به اون نشون که همون موقع ها که پیکرشو میارن و بعدش شبش که میخواستن مراسم بگیرن برق اون منطقه میره ، مادر شهید با خودش میگه پسرم ما برای تو مراسم گرفتیم و الانم که برق منطقه رفته و مهمونا تو تاریکی ان ، گفتن این جمله همانا و اینکه برق اون خونه میاد و برق سایر خونه ها قطع همانا و خلاصه این شمه ای از کرامت این شهید بزرگوار بوده )
برگردیم سر ماجرای خودم ، برگشتنی ، به مامان چیزی نگفتم و یه راست رفتم سر مزار ایشون و اونجا برای خودم کلی دعا کردم که دیگه خسته شدم و من به هر دری میزنم نمیشه و شما پیش خدا ابرو و مقام داری و اگه پارتی بازی هم باشه فامیل ما حساب میشی ، شما یه کاری کن ، به دو تا شهیدی که سمت چپ و راستش بود هم گفتم شماهم سفارش من رو به این شهید بزرگوار بکنید بلکه کارم من درست شد ، همون موقع هم عهد کردم که اگه کارم درست شد بیام و یه مراسمی بگیرم.
خلاصه برگشتیم تهران و دقیقا" 2 روز بعدش انگار که دری وا شده باشه همه چیز درست شد و کار منم راه افتاد و حالا دوست دارم که الان جبران کنم ، منتها تا اونجا که من میدونم تو اون مسجد که ایشون و همرزمانش دفن هستن ، برای هر شهید جداگونه سالگرد نمیگیرن ، بلکه همه رو یه بار میگیرن و چون الان ما داریم میریم شمال و یه یه هفته 10 روزی هستیم بهترین فرصت برای جبرانه و من وقتی با مامان صحبت کردم 3 راه پیش پای من گذاشت که دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.
1.تو ایام تاسوعا عاشورا اونجا حلوا درست کنیم و پخش کنیم .
2. تو همون ایام همونجا - غذای نذری بدیم.
3.برم از مسئول مسجد اونجا بپرسم اگه چیزی میخواد ، من خودم شخصا" بخرم و ببرم اونجا بذارم و وقت اون مسجد بشه.
حالا خودم موندم دقیقا" چیکار کنم ، هر چند خودم بیشتر دوست دارم غذای نظری بدم و برم پیش خانوادش و از اونا هم یه تشکری بکنم و اینا ، اما باز مردمم ، کار من به اون قشنگی ردیف شد ، کم کاری هست که من براش کاری در سطح کلاس کاری ای که برام انجام شد نکنم. نظر شما چیه ؟
(اینم بگم که روزی که من رفتم سر مزار گمونم 9 اردیبهشت بود و روز شهادت شهید 10 اردیبهشت)
من عاشق مسافرتی هستم که صبح بری یه شهر و غروبش برگردی
نه مسافرت یک روزه ، نه از اونا ، از اونا که صبح مثلا" بری گلستان ، بعدش غروبش بری استان بغلیش ، فردا صبحش بری استان بغلیش و ظرف 3 روز کل خطه شمال رو از گلستان تا گیلان بگرده!
--
ما مسافر حاجی داریم ، 5 شنبه میریم و هم استقبال اونا که احتمالا" دیر میرسیم و هم یه هفته تعطیلات پاییزی داریم! برگشتنی هم منو پدر هستیم و مادر شمال می مونه!
چه تعطیلاتی بشه!
مدتهاست که شروع کردم به بلند کردن موهام و تقریبا" مثل عکسه
( البته موهای من بلند تره طوری که الان از پشت به حالت دم اسبی دخترا می بندم)

اما این کار من با واکنش های جدی ای از طرف اطرافیان و فک و فامیل مواجه شد ، مدل موی منه ، هر کی یه تیکه میندازه! ، نظر شما چیه ؟
واکنش ها
--
1. شش - هفت ماه قبل یه مهمونی رفته بودیم یه بنده خدایی که هم درس خوندنس و هم بزرگ فامیله برگشته بهم گفته صادق تو موهات تمیزه؟شپش نداره ؟
فردا بری یا جایی خواستگاری بهت نگاه منفی دارن! و اصلا" به کسایی که موی بلند دارن نگاه ملت منفیه!
2.خونه عمه جان : وای صادق! اون چیه ؟ موهاتو چرا بلند کردی؟
3.مورد 1 بعدا" بهمون گفت که رفته بوده خونه سایر بستگان و گفته هیچکی از صادق تعریف نکرده ( چون موهاش بلند شده بوده!)
کار به جایی رسید که من از زندایی شمالیم پرسیدم زندایی جان ، واقعا" موهای بلند من تا اینقدر باعث فساد و فسق و فجور میشه ؟؟؟ اونم برگشت گفت والا چی بگم؟
4.می خواستیم بریم آزی رو ببینیم مامان گفت برو موهاتو کوتاه کن و منم گفتم از کجا معلوم رفتم زدم ازی گفت نه ! من چیکار کنم ؟ یه کوچولو کوتاهش کردم و تا رفتم پیش آزی ، بش گفتم آزی جان ، من این موهامو موقت بلند کردم ، اکی بدی از ته میزنمش ، نگی پسره قرتی هست ها! همه به مدل موی من گیر دادن ولی اونموقع که تو سربازی با 8 میزدم هیچکی نمی گفت خرت به چند من جسارتا ، شما برام مهمی که اکی نداد
5.من میرم کتابخونه ، اون کارگر شهردای بهم گفته اون موی بلند تو چیه ؟ بابام بهم میگفت مرد باید مثل مرغ باشه و باعث افتخار خونوادش و باباهه روش بشه پسرشو با خودش اینور انور ببره!
6.دایی جان بزرگه یه روز اومده بودن خونه ما مهمونی ، موهامو که دید گفت دمت گرم مو بلند کردی ، منم موهای بلند رو دوست دارم ، البته دایی جان کوچیکه هم موهاشو یه مدت قبل ازدواج بلند کرده بود که عکس هاش هم موجوده!
--
ملت الان سگ رو جای بچه اینور و انور میگیرن تو بغلشون اینور و اونور میبرن کسر شانی نیست ، موهای بلند من کسر شائی هست ؟ نا امید شده بودم تا چند وقت قبل یه کلیپ دیدم از مجمتمع پردیسان اون اقایی که مسئول حیوانات بود موهاش اینقدر بلند بود تا روی باسنش ولی خیلی هم باکلاس بود و کسی بهش نگفت تو اینطوری هستی و اونطوری ! چرا اینا اینطورین ؟
به این نتیجه رسیدم که یکی ا ز عوامل عزت نفس ، داشتن اراده قوی هست ، گاهی سخته چون حسش نیست ولی اون زمان که بلند شیم و اراده کنیم دیگه هیچکی نمی تونه جلومونو بگیره ، بهر حال برای تقویت اراده هر روز یه تایمی رو گذاشتم برای دویدن ، منتها چون پنج شنبه داریم میریم تعطیلات پاییزی ، به خودم گفتم بیکاریا ، این 2-3 روز بری که چی ؟
این فکر همانا و کاهش عزت نفس و اثار و عواملش همانا
اراده خیلی مهمه ، حتی شده یکروز فرصت داره ، تا میتونه اراده اش رو تقویت کنه و عزت نفسش بره بالا ، اولین نتیجه اش اینه که سلامته و اون روزش یک روز عالی خواهد شد و اگه منتظر بمونه یا یه روزی بیاد کسی باهاش کار نداشته باشه ، حالا حالا ها باید منتظر روزی باشه که شاید هیچوقت نیاد!.
اصولا" من از رانندگی خیلی خوشم نمی اومد ، دلیلش به زمانی برمیگرده که خواهر زندایی ما که یه نسبتی هم با مادربزرگم داشتن ( یعنی مادر اونا با مادربزرگم روابط فامیلی داشتن ) ، این بنده خدا دخترش تصادف میکنه ( البته ظاهرا" سر پیچ دختره میره سبقت میگره و میخوره به کوه و زخمی زیلی میشن و اون بنده خدا مادرشون مشکلی فشار خون داشته وقتی که ماشین می ایسته از ماشین پیاده میشه و وقتی مسافرای ماشین رو زخمی زیلی میبینه سریع زنگ میزنه خونشون تو شهر و اطلاع میده ولی بخاطر شوک روانی متاسفانه از دست میره - خدا بیامرزتش
من از رانندگی بدم می اومد چون میترسیدم نکنه خدای نکرده برای من هم اتفاق مشابهی بیفته و اتفاقا" این رو همون اول به پدر و مادر جان گفتم که رانندگی رو به این دلیل دوست ندارم ، اونا برگشتن گفتن اگه تو رانندگی نکنی ، خب ما سوار ماشین مردم میشیم ، رانندگی اونا چطوره مگه ؟ بعدا" دیدم ای دل غافل حق با اوناست ، به جای این که من سوار ماشین نشم و رانندگی نکنم ، سوار بشم و رانندگی بکنم منتها مثل آدمیزاد رانندگی کنم و خدایی هر سری رانندگی میکنم خودش یه درسه و حالا بابا هم گواهینامه اش یکساله شده و با هم میریم بیرون و تا رانندگی تو اتوبان و مسیر های شلوغ دستش بیاد.
اما 5 شنبه ای خواهری رو رسوندیم ساری ، بعدش چون سالگرد همون بزرگواری بود که صحبتش شد رفتیم تنکابن یه 6-7 ساعتی تو راه بودیم بعدش فردائیش برگشتیم تهران که اینم ناقابل 9-10 ساعتی تو راه بودیم بخاطر ترافیک و شلوغی جاده ، اما تو این سفر یه اتفاق جالب افتاد ، من به ذهنم رسیده بود که یه جی پی اس ادم تو ماشین داشته باشه خوبه ولی رفتنی نتونسته بودم یه جی پی اس سخنگو فارسی پیدا کنم و تو مسیر ساری تنکابن اون همراهمون که راه بلد بودن یه تیکه حواسشون نبود ما میریم داخل شهر و میخوریم به ترافیک و شلوغی
بعدش که برگشتیم به پدر جان گفتم برو ببین اون همکارت که جی پی اس سخنگو داره چیه ؟ قیمتش چنده؟ مام بگیریم ، رفت و اومد و اسم برنامه اش رو داد و رفتیم به برنامه بهترش رو پیدا کردیم و امروز غروب جهت تست و بررسی بهش مسیر رو دادیم و زدیم به دل جاده! حالا اون اینطوری راهنمایی میکرد که ...
" 400 متر دیگه دست چپ باید بپیچی ...
رسیدی ، همین الن باید بپیچی ...
میدون رو دیدی ؟ برو داخل ، خروجی سوم رو برو بیرون ...
"
علم چه پیشرفتی کرده!