میخوام من بعد یه سری جملات انگیزشی رو که از کلیپ ها دیدم اینجا بنویسم و بذارم.


( برای دیدن عکس در ابعاد بزرگتر ، اینجا کلیک کنید )
( رویاهایتان را دنبال کنید ، آنها مسیر موفقیت رو بلدن )
یکی از ورودیهای ضمیر ناخودآکاه ، دیدن و شنیدن هست و میخوام که تمام تصاویر خراب ذهنی رو از ذهنم پاک و تصاویر جدید رو جایگزین کنم و شروع کردم به دانلود ویدیوهای انگیزشی تا اونها رو جایگزین تمام جملات حک شده "من نمی تونم کنم" و بگم "من می تونم " ، خرد و خاک شیر میکنم ناکامی ها و شکست ها رو ، اما 2 تا کلیپ رو خیلی دوست داشتم ، یکیش از آذز خرم و دومیش از اریک توماس ( e.t) . با شما به اشتراک میذارمش.
این ویدیوش درباره مکالمه 2 شخصیت حال و آینده هست . خیلی جالبه.
این بنده خدا یه جور انگیزشی حرف میزنه که من فک میکنم الانه که هلم بده برم دهن مشکلات رو صاف و فکشونو بیارم پایین . خیلی باحاله!
برای همه شما آرزوی موفقیت دارم

فعلا
واقعا" نمی دونم اصن چطور این بحث رو باز کنم! یعنی حسادت و غرور ، آدم رو به کجا می رسونه ؟؟؟؟
ماجرا از این قراره که بعد از فوت پدربزرگ و مادربزگ پدریم ، زمین تقسیم میشه بین برادر خواهرا و این وسط یه سری درخت های خاص بودن که قبلا توسط پدربزرگ یا مادربزرگ به اسم خود فرزند یا نوه خورده بودن ، یکی از درخت گردوها به اسم من بود و همه می دونستن و بعد از تقسیم زمین چون تو سهم زمین ما نیفتاد ، بخشیدیمش ، یه درخت دیگه بود که اصن به نام خود مادربزرگ مرحومم بود و بعد از تقسیم ارث افتاد تو قسمت پسر بزرگ که میشه عمو بزرگه من ، میوه های اون درخت به این صورت بوده که تقسیم میشده چون ارث مادری محسوب میشده ظاهرا و عمو بزرگه زحمت کشیدن برای اینکه کسی از گردوهای اون درخت استفاده نکنه!!! برداشتن اون درخت رو قطع کردن!

یه زمینی رو تصور کنید که کمی شیب داره و یک راه داره که طول باغ رو طی میکنه و دقیقا این درخت بهترین جای اون زمینه که ما تو کودکیمون سرش تاب بازی میکردیم و سایه انداز فوق العاده ای داشت و حالا سر یه مسئله بیخودی ، یه درخت 40 ساله قطع شد که چی! هیچی برادرخواهرا نیان ازش گردو بچینن به این بهانه که درخت گردو مادری هست ، اونم درختی که پر محصول بود و ...
حالا اصن میچیدن ، مگه چی میشد ؟ من که خاطرات اون منطقه رو اولا بخاطر ووجود پدربزرگ و مادربزرگ دوست داشتم و حالا که نیستن اصن شما بگو کلش مفت مال تو ، به دردم نمیخوره ، ما نوه ها هیچی ، اینکار فقط باعث فتنه میشه و حالا اون یکی عمو جان بره درختای اونی که اینکارو کرده و سر مرزه ببره و قطع کنه ، هیچی دیگه ، یه فتنه درست و حسابی به بار می یاد.
یعنی یه درخت گردو ارزش داشت که همچین فتنه ای به پا بشه ؟ یعنی چی که من درخت 40 ساله رو قطع کردم بقیه برادر خواهرا نیان ازش گردو بچینن ؟من واقعا نمی فهمم! میگن تا گوساله گاو شود دل صاحابش آب شود ، اونوقت یه درخت گردو 40 ساله رو بریدین که چی ؟ تازه اگه شما الان یه درخت بکارین 40 ساله دیگه ثمر میده ، ون موقع آیا باشین یا نه ؟؟؟
یاد اون داستان باغ تو سوره قلم افتادم ( کلیک ) که خدا میگه باباههه دست خیر داشته و به همه ز میوه های باغ میداده ، باغ که افتاد دست بچه هاش گفتن شبانه بریم محصولاتو بچینیم به هیچکی ندیم میوه هاشو ، همون شب صاعقه زد کل باغ خاکستر شد!
ما تو دور و بر خودمون هم از این موردا زیاد داشتیم ، تا زمانی که پدر بزرگ و مادربزرگ اونجا بودن ، چقدر درختا میوه میدادن ، اما بعدش که از اونجا رفتن دیگه کجاست اون همه محصول ؟ ما میگیم جدا از روزی خود اون شخص ، روزی بقیه رو هم خدا با همون میده و ما برای اینکه محصولات برکت داشته باشن ، همیشه انفاق میکنیم و به لطف خدا ، یه درخت گردوی کوچیک ، فقط 2000 تا گردو خدا بهمون داد! همونم برداشتیم انفاق کردیم ، چون این تجربی هست که انفاق کنی خدا اینقدر زیادش میکنه که در تصورت نمی گنجه ، حالا خودخواه بازی دربیاری ، یا خیلی کم محصول میده ، یا کلا فاتحش خونده میشه .
باید دید ، با این کار عمو جان ، چه کلید اسراری رقم میخوره!
پ.ن = خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم بخیر کنه . آمین 
سلام به همه دوستان ، صبحتون بخیر
امروز یه روز فوق العاده رو در پیش داریم ، آخه امروز همون روزیه که قراره موفقیت هامونو درش خلق کنیم
براتون یه روز فوق العاده رو آرزو میکنم 
پ.ن : دوستان ، این بلاگ اسکای ظاهرا رو آورده به کامنت خوری ، من کامنتدونی بلاگ اسکای رو باز گذاشتم و یه وب هم تو بلاگفا راه انداختم و اونجا هم کامنتدونیشو باز گذاشتم ، اگه دیدین اینجا کامنت گذاشتین و نیومده تو کامنتدونی بلاگفا کامنت بذارین و من از کامنتدونی اونجا برای این وب استفاده میکنم.
سلام به همه خوانندگانی که این وب رو میخونن ، از زمانی که برنامه تکنولوژی فکر رو استارت زدم و افتادم تو مسیر زیبا اندیشی و خلق اتفاقات خوب و آشتی با ضمیر ناخودآگاه ، هم دوستانی پیدا کردم که در همین مسیر هستن و هم نسبت به قبل خودم پیشرفت هایی داشتم که سر وقتش یه پست قبل از عمل / بعد از عمل میذارم.
بعد از آشنایی با ضمیر ناخودآگاه ، با دقت بیشتری به مسائل و فیلم ها و انمیشین های مرتبط نگاه میکنم که یکی از اون ها انیمیشن inside-out هست ، بذارین با ی سوال وارد بحثش بشم ، به سوالام فکر کنید ، وقتی ما صحبت می کنیم و جملاتی رو بر زبون می آریم ، این جملات از قبل نوشته نشده و مرور هم نشده ، چطوریه که به زبون میاد ؟ یعنی کی مینویسه که زبون بخونه و صداش به گوش طرف مقابلش میرسه ؟
تا حالا حس کردین که جسم ما یک راننده داره ، مثل ماشینی که سوارش میشین و اون ماشین بدون رانندش هیچ تکونی نمیخوره و یک متر هم راه نمیره ؟ یکی هست که تحت تاثیر عواطف ، احساسات و مباحث دیگه انگار داره این جسم رو به پیش میبره!
انیمینش inside-out به همین موضوع پرداخته و خیلی برام جالبه ، این انیمیشن درباره دختری به نام رایلی هست که 5 احساس درون خودش که در مرکز کنترل هستن ، دستور میدن که تو هر موقعیت چطور باید رفتار کنه ، اگه شاد باشه چطور باید حرف بزنه و وقتی ناراحت باشه ، تحت تاثیر احساس غم چه رفتاری داشته باشه.
بهر صورت این انیمیشن به ظاهر در حوزه کودک ، ماهیت روانشناختی داره.
خب ، بگذریم ، بریم انیمیشن رو ببنیم ، این انمیشن حدود 78 دقیقه هست و یه سری سکانس های خاص رو جدا کردم که تو هر پارت دربارش توضیح میدم ، امیدوارم ببینید و ازش لذت ببرین ، البته کل این پارت ها شاید کلا سر جمع 10 دقیقه بشن .

ادامه مطلب ...
اینکه تو اون پست پرده چشم گفته بودم شرایط زندگی باعث میشه پرده های متفاوتی روی چشم بیفته و چند موردش رو گفته بودم الان میخوام یه موردشو که برام امشب اتفاق افتاد رو بگم
والا این دوستای من همشون ازدواج کردن ، بچه هم دارن ، اینی که امشب پبام داد گفت بچه اش دی ما ، زمینی میشه.
اولش به خودم گفتم ، ببین ، اونا کجان ، من کجا ؟ باید از اونا متنفر باشم ؟ حسادت کنم ؟ وجود اونا در تاریخ خاطراتم رفم خورده ، بشینم زار زار گریه کنم ؟ که ای ایها الناس من چرا این سرنوشت رو پیدا کردم ؟ از سر حسادت و تنفر دیگه تمام راه های ارتباطی رو باهاش ببندم و بلاکش کنم و به فوش بکشم زندگی رو ؟
یا اینکه بگم نوبت من هم میشه ؟
حتما برنامه امشب بدون تعارف که با پسر شهید ستاری که خودش یه نخبه کشوری هست ، حتما گوش کنید ، خودم که دانلودش میکنم و میذارم اینجا فیلمشو ولی شما هم دنبالش باشین ، برنامه بدون تعارف شبکه دو اخبار 20.30 جمعه 28.7.1396
ویدیوش آپلود شد ، اولین مصاحبه ی متفاوتی بود که سر خط ها رو به ما که استارت آپی و دانشجو امروزی ها داد ، خودم 3-4 بار دیدمش
اگه که ویدیوشو نمی بینید اینجا کلیک کنید .
اردیبهشت ماه سال 93 بود که یک پست نوشتم تحت عنوان WOMAN TO GO که اصل مطلب و اصن خود پست و کامنتاش رو تو یه فایل PDF میذارم و اگه مایل بودید میتونید فایل PDF پست و کامنت هارو از اینجا ببینید .
در اونجا من گفتم ( رفرنس دادم ) که زن رو بعنوان یک کالا ، هم توی فروشگاه های آنلاین اینترنتی و هم تو پاساژ هاشون دارن زن رو بعنوان کالا ، قیمت زدن و میفرشون ، اون پست نزدیک به 37 تا کامنت رد و بدل شد و برخی از دوستانم اصرار داشتن که اون حرکت ، تنها نشانه اعتراض بوده! و نه فروش زن بعنوان یک کالا و حالا کلی لینک دادن که خبری که من داده بودم از اساس اشتباه بوده!
خب عزیزان ، من سال 93 گفتم اینا زنها رو بعنوان کالا میفروشن ، الان دیگه پیشرفت کردن ، زنها رو تحت عنوان لولیتا و حیوان خانگی خرید و فروش میکنن و مراجعه کنید به همون پست پرده چشم ، بعدا سر فرصت درباره این لولیتا یه 2 تا پست خواهم نوشت ولی اجازه بدید ابتدا مروری داشته باشیم به پست اون سال و کامنت های رد و بدل شده!
شاید بتونم بگم این پست و سری پست های لولیتا در خصوص همون پرده چشم خواهد بود.
ادامه مطلب ...
سلام ، تو این مدت ، یعنی بعد از 3 گانه پست قبلی ، چند تا نکته هم تو ذهنم اومد که اونارم بگم تا این بحث نصفه نیمه نمونه! بذارین با این مقدمه بگم که همه ما دوستانی داریم و دوستان ما هم دوستانی داریم و خود ما نقطه اشتراک ( حلقه زنجیری هستیم ) که از اون طریق همه به هم کانکت هستیم.

حالا ما خودمون که خواننده یه سری وبلاگا هستیم ، می دونیم که اونا چی نوشتن و اونا هم چون چند تا وب دیگه رو می خونن ، داستان وب اونا رو می دونن.
حالا مایی که سرشاخه هستیم ، با خوندن پست های وبلاگ های دیگه اطلاعاتی رو بدست میاریم که گاهی همون اطاعات بدرد یکی دیگه هم میخوره ، مثلا خودم خواننده یه وبی بودم که نویسنده تو خاطراتش نوشته بود ( نمی دونم خاطرات خودش بود یا نقل قول کرده بود ولی کمونم خودش بود ) که پرسیده بود برای بیماری های خون و خون شناسی کسی دکتر رو میشناسه یا نه ؟ یکی کامنت گذاشته بود که فلان دکتر ، دکتر خوبیه منتها یه کم دکترش شیطون بلاست!
حالا کاری به شیطون بلا بودن اون دکتره من ندارم ولی اقلا الان تو ذهنم این مطلب ثبت میشه که فلان دکتر تو حوزه خون شناسی کارش درسته ، حالا این رو بسط بدید به تمام سرشاخه های وب نوییس! ببنید تو همین مطالب و اشتراک توشته ها و به اشتراک گذاری خاطرات و تجربه ها ، چه گره هایی که می تون باز بشه ، یعنی یکی دنبال یه دکتر خوبه ولی نمی دونه و اصن نمیشناسه طرف رو.
یه مورد دیگه ، یه عزیزی ، یکی از عزیزانشون یه بیماری ای برخورد و تا زمانی که ایشون درگیر اون بیماری اطرافیانشون بودن قطع مسلم از اتفافات اون روزهاشون می نوشتن ، برام جالب بود ، یکی از خوانندگانشون پیداشده بودن و ایشون هم مشکل مشابهی داشتن و دنبال راه حل بودن و ایشونو و وب ایشونو که دیدن ، انگاری که دری باز شده ، سریع راهنمایی گرفتن که مراحل درمان دقیق چطوری؟ دکترش کی ها هست ؟ مطب داره یا نه و ...
حالا اینا مثلا یه نمونه اش ، همه از درد و رنج مریضی نگم ، اما عموم ما مشکلاتی داریم ( خوب یا بد ) مثلا خوبش اینه که نامزدمونو میخوایم ببریم بیرون دنبال یه کافه خوبیم و مثلا نمی دونیم که فلان کافه ، کدوم سفارشش بهتر و خوشمزه تراز بقیه است ، اونا میان میگن ، ما هم میگیم بریم یه تستی بکنیم !
خلاصه اینکه اینا هم جزئ قوانین و اتفاقاتی هست که بهش بر می خوریم و حالا سرشاخه ها شاید بیشتر و هر وبلاک نویسی به فراخور وب هایی که در ارتباطه کمتر یا بیشتر ، اینا از مزایای اجتماعی بودن آدماست که شاید تو گروه های تلگرامی و شاید تو اینستا هم پیدا بشه اما رنگ اینجور اتفاقات به نظرم تو وبلاگها بیشتره.
نظر شما چیه ؟
من به خاطر نوع کارم ، لازم هست که پشت لبتاب بشینم و برنامه نویسی کنم ، بهترین جا برای این کار رفتن به کتابخونه محل و نشتن پشت میزهای استاندارد اونجاست و چون بردن و محافظت از لبتاب که گرونه و گذاشتن اون تو یه جای عمومی ای مثل کتابخونه و سالن مطالعه عمومییش داستان های خودشو داره ، دوست دارم تو این پست ، در مودر همین موضوع با هم گپ و گفتی داشته باشیم.

ادامه مطلب ...
چشم انسانها همانند لنز یک دوربین دیجیتال که لنز آن قابل تعویض است عمل میکند ، اگر کمی به عکاسی علاقه مند باشید میدانید که لنزهای متفاوتی برای دوربین های دیجیتال و عکاسی حرفه ای وجود دارد.

کاربرد این نوع لنزها بسته به نوع موقعیت مورد استفاده ، متفاوت است ، مثلا برای عکاسی معمولی یک نوع لنز ، برخی از لنزها نور مستقیم خورشید را حذف ، برخی از لنزها قادرند که از فاصله بسیار کوتاه تصویری مثل یک عکس پانوراما بگیرید و برخی هم برای عکاسی ورزشی وجود دارد.
چشم انسان ( که همانند لنز دوربین عکاسی است ) این تصاویر را به مغز منتقل و در آنجا این تصویر ثبت می شود درست مثل دوربین های قدیمی که تصاویر بر روی فیلم و نگاتیو ها ثبت می شد. چشم انسان در شرایط متفاوت کارکردهای متفاوتی دارد ، بسیار دقت کرده ام در شرایط متفاوت و بسته به موقعیت های مختلف ، چشم انسان کارکرد متفاوتی را دارد.

چند نمونه از پردهه هایی که در شرایط مختلف بر روی چشم افتاده و آنرا خودم به شخصه تجربه کرده ام ، اینجا لیست کرده ام در حالی که قطع مسلم ، موارد کارکرد ، بیش از ان چیزی است که نوشته ام.
هشدار
این پست حاوی مطالب و عکس های +18 است و خواندن آن به افراد زیر این سن توصیه نمی شود.
ادامه مطلب ...
خاتون عزیزم ، سلام 
خوبی " هستی زندگی من" ؟ من نیز الحمدالله ، خوبم و در مسیر زندگی همچنان به پیش می روم ، خاتون بانوی من ، امروز در خانه خاله جان بحث جهیزیه بود و اینکه خرید جهیزیه کلی هزینه بردار است ، حتی شنیدم ام که تشکیل خیلی از زندگی ها به همین جهیزیه گره خورده است ، "ناز بانوی من" ، خواستم بگویم که من فقط تو را از خانه پدری ات می خواهم ، تنها و تنها خودت را .
بعضی از رسوم را قبول ندارم ، یعنی چه که دختری جهیزیه بخرد و بعد اقوامش را دعوت کند که بیائید جهیزیه من را ببنید ، شاید برای بعضی ها این یک رسم جا افتاده باشد اما هر چه که باشد این یک رسم غلط است ، زندگی ای که با چشم و هم چشمی شروع شود ، خدا آخر و عاقبتش را بخیر کند.
این زوج ها هستند که در غم و شادی در کنار هم هستند و آنهایی که حرف در می آورند و روی وسایل خانه عیب و ایراد می گذارند ، امروز هستند و فردا زمانی که در زندگی به مسئله ای بر بخوریم ، نیستند و شاید فراموشمان کنند ، "مهربانم" ، اگر موافق باشی ، بیا ساده شروع کنیم و جشن های زندگی ما 2 نفره باشد .
راستی گمان نمیکنم جنس نیمروهای برند ایرانی ای مثل اسنوا با یک برند خارجی تفاوت داشته باشد ، البته چرا یک تفاوت دارد و آن اینکه ما از تولید کننده ایرانی هم حمایت کرده ایم تا او نیز جلوی خانوادهش اش شرمنده نباشد و در شغلی که استخدام شده است ، همچنان ابقا بماند ، آن هم در این وانفسه های زندگی 
دوستت دارم عشق زندگی ام 
خاتون بانو ی عزیزم ، سایت قنداب یک وب سایت مرتبط با مباحث ازدواج است و قرار شده است که بخش جهیزیه ایرانی هم بزودی به آن اضافه شود.

آدرس سایت قنداب
اون داستان love story بود؟ مجددا خوندمش چقدر به امروز من شبیهه ؟! نکنه تبدیل به واقعیت بشه ؟

من و آشپزی
گفته بودم قیمه هام عالیه ؟ ( کلیک )
آلبوم
ادامه خاطرات من ( کلیک )
پست های چالشی ( آشپزی و زنگ انشا )
تا به این لحظه من 2 تا مسابقه ( در کل 3 تا چالش ) ترتیب داده بودم ، یکیش مسابقه زنگ انشا بود و یکیش هم چالش آشپزی ( این پست به روز میشه )
چالش زنگ انشا
من از دوستانم خواسته بودم که درباره یک موضوع خاص ، یک انشا بنویسن که البته یه مسابقه بود و به نفرات برتر هم هدایایی به رسم یادبود تعلق گرفت.تمام انشاهای دوستانم رو در یک صفحه کپی میکنم و میذارم و اونایی هم که جمع کردن رفتن دیگه در دسترس نبود انشاشون
انشاهای زنگ انشا ( کلیک )
در این 6 سال وب نویسی و فراز و فرودهاش ، داستان ها و مطالب جالب و گاهی رمان و داستان و طنز نوشتم ، منتها چون ههه اونها تو آرشیو این وب موجود نیست ، لیستشون میکنم ، گذشتن نوشته های خوب و لذت بخش گذشته و رمان های کوتاه و بلندم ، رو خیلی زیاد دوست دارم ": )
1.نت در شوک!( روحانی مچکریم!)
عامو ما یه دوستی داریم به اسم کاچی ،این متن طنز هم بابت شرکت در مسابقه ای که ایشون در این پست از وبلاگشون گذاشته بودن ، شرکت داده شد و عالی بود.
( کلیک )
2.رمان ( سریال ) رد پای دوست در 2 فصل کامل + گپی با هنرمندان!
سال 92 من خیلی تو حوزه وبلاگ خونی و اینا فعال بودم ، وب های زیادی رو میخوندم ، یکی از اتفاقات عجیب غریب اون دوران خبر مرگ یکی از وبلاگ نویس ها بود ، از این بابت عجیب که مثلا میگفتم شاید یه روزی ، ور از جون همه وبلاگ نویس ها فوت کنه بعد کامنتدونیش باز باشه ملت برن وبش براش کامنت بذارن ، میخوام ببینم چی براش می نویسن ، اون موقع ها شبکه های اجتماعی اینقدر پر رنگ نبود.
خلاصه این اتفاق افتاد یه وبی به نظر اینطور اومد که نویسنده اش به لقائ الله پیوسته ، اما بعد از مدتی اتفاقاتی افتاد که به نظر می رسید حادثه مرگ این وبلاگ نویس مشکوک به نظر می رسه ، خیلی از اینور اونور ، رفتم سراغ وب دوست دوستانش و اونایی که میشناختنش ، تا بالاخره فهمیدم چی شد و این مجموعه به رشته تحریر در اومد.

فصل اول ( 7 قسمت ) ( کلیک )
فصل دوم ( 5 قسمت ) ( کلیک )
گپی با هنرمندان ( کلیک )
3.یادداشت هایی به رنگ خاطرات ( 5 قسمت کامل )
تو 5 قسمت خاطرات زمان دانشجوئیم رو نوشتم! خاطراتی که باهاشون زندگی کردم.
یادداشت هایی به رنگ خاطرات ( خاطرات دانشجویی من ) ( کلیک )
داستان دسته گلی برای عروس
این یه داستان عشقی - انتقامیه که ایده اش رو هم اتاقیم بهم داد!
داستان دسته گلی برای عروس ( کلیک )
love story
تا حالا شده که فک کنید که 2 تا وب نویس ، با هم آشنا بشن و خاطرات خواستکاریشونو بنویسن بدون اینکه بدون اینکه بدونن اون کسی که اومده خواستکاریشون ، همون دوست وبلاگنویسشونه ؟
این داستا درباره همین موضوعه!
love story ( کلیک )