ردپای دوست

خاطراتم را با خدا ثبت میکنم ": )

ردپای دوست

خاطراتم را با خدا ثبت میکنم ": )

نجوای خدا ( پست ثابت )

این یک پست ثابته و لطفا پست های پایین رو بخونید که اخرین نوشته های من هستن  ممنون از شما 



سوره ابراهیم (ع)


آیه 27 : خدا کسانى را که ایمان آورده‏اند در زندگى دنیا و در آخرت با سخن (عقده ) استوار ثابت مى‏گرداند و ستمگران را بى‏راه مى‏گذارد و خدا هر چه بخواهد انجام مى‏دهد . 


آِیه 31 : به آن بندگانم که ایمان آورده‏ اند بگو نماز را بر پا دارند و از آنچه به ایشان روزى داده‏ ایم پنهان و آشکارا انفاق کنند پیش از آنکه روزى فرا رسد که در آن نه داد و ستدى باشد و نه دوستیى .

آیه 32 : خداست که آسمانها و زمین را آفرید و از آسمان آبى فرستاد و به وسیله آن از میوه ‏ها براى شما روزى بیرون آورد و کشتى را براى شما رام گردانید تا به فرمان او در دریا روان شود و رودها را براى شما مسخر کرد .

آیه 33 : و خورشید و ماه را که پیوسته روانند براى شما رام گردانید و شب و روز را [نیز] مسخر شما ساخت .

آیه 34 : و از هر چه از او خواستید به شما عطا کرد و اگر نعمت‏ خدا را شماره کنید نمى‏ توانید آن را به شمار درآورید قطعا انسان ستم‏ پیشه ناسپاس است .

آزمون تکمیل ظرفیت زندگی

شاید یکی دو ماهی باشه که دارم رویه ی زندگیم رو تغییر میدم که مثل قبل نباشم و تقریبا همین ایام که سعی کردم نماز رو در اول وقت یا در اولین فرصتی که بتونم بخونمش ضمن اینکه زیارت عاشورا و خوندن قران هم در کنار تمام برنامه هام رو بصورت روزمره انجامش میدم. گفته بودم که تو دعاهام از خدا خواسته بودم که ظرفیت رو زیاد کنه که مثل قبل نباشم و تو مسیر موفقیت هم جفت دستمامو بگیره و هم هلم بده! 


مسلما هیچ چیزی الکی بدست نمیاد و همین که به این نقطه رسیدم که در ادامه میگم چی ، ازم آمون هایی گرفته شد که در کنار این آزمونها راهنمایی ها و نشانه هایی هم برای من گذاشته شد ، من یک هدف دارم که مدتهاست دارم دنباش میکنم و باید صحیح و سلامت برسم آخر مسیر ، گمونم یک ماه قبل بود که رفته بودیم ییلاق برا چیدن گرد و، عکس پست گردو ها رو که یادتونه ؟ 


نشانه ها


ما یه درخت گردو داریم تو زمینون که بغلش خونه عموم ایناست و اونجا زیر درخت گردو ، بلوک چیدن که یه ارتفاعی داره گمونم 1.5 تا 2 متر ، شاید ارتفاعش چیزی نباشه ، من رفتم روش و شروع به چیدن گردو کردم که رفتم یه شاخه رو بکشم عقب که گردوهاشو بکنم که بهو از پشت یعنی از شونه ، از روی بلوک های چیده شده پرت شدم روی زمین ، فقط یادمه گفتم  یا علی ، همین ، بعدش که ولو شدم گفته بلند شم ببینم سالمم یا چیزیم شده ؟ به جز یه درد موقتی چیزیم نشد و اوضاع برگشت. صحیح و سالم


دومیش دیروز بود ، خدا بگم این شهرداری رو چیکارش کنه ، دقیقا بغل 2 تا اتوبان ، ترمینال تاکسی گذاشته و بین 2 تا اتوبان که من پیاده شدم تا اون ترمینال تاکسی 3 لاین ماشینه ، که حدقل سرعتشون 60 تا بود و   اتوبان فوق العاده شلوغ که اصن سرعتشون کم نمیکنن و فقط یادمه موقع دوئیدن یه لحظه وایسادم ، شاید یک دهم ثانیه و اگه می رفتم جلو گمون نمیکنم الان من صحیح و سالم اینجا نشسته بودم . به کسی چیزی نگفتم ولی دارم مینویسم.


این دو تا از بدترین هاش بود که شاید حق انتخابی نداشتم ولی گمونم کارت سبز دادن بهم که فرصت زندگی رو داشته باشم


البته این 2 مورد خیلی بارزش بود و چیزای دیگه ای هم بود.


آزمونها


شاید مهم ترین بخش این ازمونها که گمونم ضریب بالایی هم داشت این بود که من چقدر به نماز اول وقت اهمیت میدم ، من شاید خیلی حزب الله نباشم و یه برهه ای هم میگفتم همه رو جمع میکنم سر 20 دقیقه همشو میخونم ( خدا جون ببین من خودم دارم میگم ها ، این کرام الکتابین ثبت کنن یا نکنن من خودم معترف این قضیه ام ) اما بعدا دیدن نه اینکه سروقت خونده میشه هم زمان رو یادمون میندازه و هم سر نماز راهنمایی های لازم بهم میشه تا اینکه تصمیم گرفتم اول وقت بخونم ، مگه آسونه ، روزای اول سخت بود ، یعنی میگفتم حسش نیست ، بعدا تو خونه سر فرصت می خوندم ، اما یه روزایی هم میشد که خونه نبودم و باید سر وقت میخوندمش اینجاها ازمونش سخته ، مثلا من رفته بودم دنبال خواهری و دیگه وقت نماز مغرب داشت میگذشت و باید میفگتم اشکال نداره بعدا میخونم یا یه فکری میکردم اولش گفتم بذا تو همین ماشین نماز رو نشسته بخونم بعد گفتم خب چه کاریه برم داخل نمازخونه اونجا اینجا شیطان رفت تو جلدم که نه بهت گیر میدن که دانشجو اینجا نیستی و هزار فکر نکرده و اینا ، لعنتش کردم رفتم خوندم تو نماز خونه همونجا اتفاقا خیلی هم چسبید.


یا دیروز ، من و دائی جان رفته بودیم مغازه رادیات سازی که مشکل ماشینشو درست کنه که دیدم وقت نماز مغرب داره میره ، گفتم باشه بعد بخونم ولی گفتم ممکنه دیر بشه رفتم از تو خیابون یه سنگ پیدا کردم گذاشتم تو جیب کتم ، به صاحاب مغازف گفتم بهم اجازه میدی این گوشه مغازتون نمازمو بخونم ؟ خیلی هم خوشحال شد و گفت بخون ، من تو مغازش کارتن یا روزنامه ای ندیم ، اول گفتم یذا اون کارتن رادیاتی که دایی گرفته و میخواد اون رادیات رو از توش دربیاره رو بردارم بعد گفتم نه ممکنه ناراحت بشه ، کتم رو انداختم رو زمین و رو همون خوندم . واقعا نماز اول وقت خوندن چقد به ادم انرزی میده.


نمی دونم ته این مسیر به کجا میرسه و من چی میشم ولی از خدا میخوام کمکم کنه تا تهش برم و یکی دو روز هم سر قنوت به جای دعا میگفتم خداجون دوست دارم ، 

میدونم فرصت بهم داده اما امروز نیاز بود باهام حرف بزنه ، مثل زمانی که به کسی برای کاری فرصت میدین ، خب توجیحش میکنید دیگه ، رفتم قران رو برداشتم گفتم الان واقعا من نیازه خدا بهم یه چیزایی بگه که بهش نیاز دارم ، دوست  دارم اون ایات رو بعنوان پست ثابت بذارم رو وبم


قران رو که باز کردم صفحات زیر اومد و انگار خدا داره جوابمو میده 



سوره ابراهیم (ع)


آیه 27 : خدا کسانى را که ایمان آورده‏اند در زندگى دنیا و در آخرت با سخن استوار ثابت مى‏گرداند و ستمگران را بى‏راه مى‏گذارد و خدا هر چه بخواهد انجام مى‏دهد .

آِیه 31 : به آن بندگانم که ایمان آورده‏ اند بگو نماز را بر پا دارند و از آنچه به ایشان روزى داده‏ ایم پنهان و آشکارا انفاق کنند پیش از آنکه روزى فرا رسد که در آن نه داد و ستدى باشد و نه دوستیى .
آیه 32 : خداست که آسمانها و زمین را آفرید و از آسمان آبى فرستاد و به وسیله آن از میوه ‏ها براى شما روزى بیرون آورد و کشتى را براى شما رام گردانید تا به فرمان او در دریا روان شود و رودها را براى شما مسخر کرد .

آیه 33 : و خورشید و ماه را که پیوسته روانند براى شما رام گردانید و شب و روز را [نیز] مسخر شما ساخت .
آیه 34 : و از هر چه از او خواستید به شما عطا کرد و اگر نعمت‏ خدا را شماره کنید نمى‏ توانید آن را به شمار درآورید قطعا انسان ستم‏ پیشه ناسپاس است .


این ها آیاتی بودن که انگار بهم میگفتن اگه ثابت قدم باشی ، تموم میکنی به هدفت هم میرسی. مگه دعا نمیکردی فلان چیز و فلان چیز رو میخوای ، خب بهت دادم دیگه! همه چی منتظر توئه ! وقتش من هم کمکت میکنم و هم دستاتو میگیرم و هم هلت میدم بری جلو

لاو یو عشقم ، خیلی دوست دارم

این روزا باید ثبت بشه ، پس میشه

یاد چند تا پست قبلی میفتم همون که گفته بودم انگار یه امتحان سخت سخت سخت دارم ، بعدش بهامین بانو اومد و یه سری نکات رو بهم گوشزد کرد ، گفت انگشتت رو ببر رو شاهرگت ، نبضتو حس کن ، خدا از اون بهت نزدیک تره ! این جمله خدا بهت نزدیک تره رو خیلی شنیده بودم اما هیچوقت حسش نکرده بودم ولی اون لحظه با اون تمرین حسش کردم


سعی کردم رویه زندگیم رو از یه جایی به بعد عوض کنم ، فک نکنید خیلی آسون بود ، نه ، میگم فقط لطف خدا و اهلبیت و زیارت عاشورا و صد البته نمازی که به خدا قولش رو دادم اول وقت یا در اولین فرصتم بخونم ، سعی کردم رو قولی که به خدا دادم بمونم ، سعی کردم دیگه اشتباهات گذشته رو نکنم ، دعا کرده بودم که ظرفیت ام زیاد بشه انگار داره اتفاقای خوبی میفته البته آزمون هایی هم ازم گرفته میشه و الکی چیزی بهم نمیدن


هفته قبل رفتیم شمال ، بخاطر اون پسر عمه جانم که گفته بودم تصادف کرده ، بهتر شده بود و هر چی که بود بخیر گذشت ، بعدش رفتیم خونه عمو بزرگه ، اربعین رفته بود کربلا و از اونجا یه سری سوغاتی آورده بود ، وقتی داشتیم بر میگشتیم بهمون انگشتر داد ، منتها 2 تا انگشتر یکی با نگین سرخ و یکی هم قهوه ای و مامان چون میدونست من قرمزش رو دوست دارم اونو با اون انگشتری که عمه جانم که همراهمون بود عوض کرد ، منتها اولش اون راضی نبود و دلش پیش اون یکی انگشتر گیر بود ، بهش گفتم من انگشتری رو که چشم شما دنبالش باشه رو نمیخوام ، دستتون کنید و اگه خواستید برداریدش چون اگه چشم شما دنبالش باشه از دست من خواهد رفت ، دستش کرد و گفت برای من کوچیکه و همون انگشتر با نگین قهوه ای رو برداشت و این انگشتر به من رسید ! به من! عاشقشم! 



انگار قسمت خودم بود ، همیشه همرامه و موقع غروب و انعکاس رنگ خیلی قشنگ میشه خیلی دوسش دارم و مطمئن هستم این هدیه ای از سمت خداست بخاطر استقامتی که داشتم تا یادم بمونه ، ظاهرا بهش انگشتر اعتماد به نفس هم میگن .



از خونه عموم اینا که داشتیم بر میگشتیم یه درخت خرمالو دیدیم که خرمالوهاش شبیه اون چیزی که تا الان دیده بودم نبود ، هرم مانند و نوک تیز بود!


اینم عکسش ، بعدا به دختر عمه ام گفتم گفتش که درختای دیگه ای هم هستن که خرمالوهای مربعی هم دارن! جلل الخالق!


داشتیم می رفتیم شمال دماوند رو هم دیدیم که دیگه وقت نذاشتم برای گرفتن فیلم ازش



برگشتنی از شمال دیگه چون مسیرش ترافیک بود یه جایی زدم کنار گفتم بابا تو بیا بشین و متاسفانه خواهری از رانندگی پدر کمی میترسه و چون آسم داره و اسپری همراهس هست بخاطر حملات آسمی و اینا ، انگار میترسه و دوباره بهش حمله دست میده و اینجور موقع ها اسپری میزنه و نفس کم میاره که باید دراز بکشه و نفس عمیق بکشه و یه جا که بهش حمله دست داد ، شکر خدا اون ورش اورژانس بود ، سریع بردیمش اونور که الحمدالله اکی شد ولی مسئله اینجا بود که من تو رانندگی خسته شده بودم و خواهری هم از رانندگی پدر اون طوری شوکه و دیگه اخر اخرا نرسیدم و زدم کنار یه استراحتی کنم چشم واشه و یه 20 دقیقه که موندیم بابا گفت بلند شو راه بیفت بریم ، دیر شد من فردا باید سر کار برم منم گفتم من نمکیشم و خستم و خلاصه شروع به غر زدن که باید زودتر راه میفتادی و اینا


خلاصه من هر چی میگفتم بابای من ، رانندگی هشیاری میخواد و حادثه یه لحظه هست و اینا ، انگار مرغ یه پا داشت ، اینجور موقع ها من به مادر یا خواهر که جلو میشینن میگم با من حرف بزنید ، بذارید هشیار باقی بمونم و پلکام رو هم نره که خواهری اون اون اخر اخرا همش صحبت و به حرف گرفت منو که یه وقت چرتم نگیره . اخرش به پدر گفتم پدر من شما باید تو موقعیت قرار بگیری تا بفهمی یک لحظه ای که میگم حادثه یه لحظه اس چیه ، من هر چی میگم شما حرف خودتو میزنی


خلاصه امروز ، پنج شنبه به روال هر هفته که پدرم سرویس نداشت صبح ماشین رو برد و خواهرم هم رفت سر کلاسش که تا 9 شب طول میکشه و من با مادر میرم دنبالش ، منتها چون امروز پدر ماشین رو برده بود قرار شد پدر که تا ساعت 6 می اومد بعدش ما ماشینو برداریم بریم دنبال خواهری ، حوالی ساعت 3 بود که گوشی من زنگ خورد و تا رفتم جواب بدم قطع شد و گوشی خونه زنگ خورد ، راستش من نگران رانندگی پدر بودم از طرفی نمی تونستم بهش بگم شما رانندگی نکن چون از اعتماد به نفسش کم میکنه ، خلاصه زنگ زد و گفت من تصادف کردم! خسته نباشی ، البته پدر جان مقصر نبود و تو ترافیک زمانی که خواست لاین عوض کنه یه ماشین از عقب میزنه چراغ سمت چپ رو میترکونه!


وقتی اون میزنه ماشین سر میخوره به سمت ماشین جلویی و با اونم تصادف میکنه که البته ظاهرا اون چیزیش نمیشه و میره و بابا و اون اقاهه که ماشینش نیمه شاسی بلند بوده میمونن و  این مرده هم هی میگفته تو مقصری و داستان سرایی و ترسوندن پدر که باید همه خسارتم رو تو باید بدی و نمازهات مال منه و ال و بل ، خلاصه افسر میاد و نهایتا اون اقا مقصر شناخته میشه  مدارک اونو میگیرن میدن به پدر و کارت ماشین ما هم میره دست اون 


پدر جان در تمام این مدت خونسردیشو حفظ میکنه و در مقابل حرفهای اون اقا که ظاهرا قصد ترسوندن پدر رو داشته میگه وایسیم افسر بیاد و اینا ، دیگه همه چی به نفع ما میگیرن و خلاصه تهش اینکه ما هم میریم پیش پدر و از اون ور میریم سمت کلاس خواهر و برش میداریم میاریم تا ببنیم با این ماشینی که چراغ عقبش کلا شکسته و درب عقبش هم موقع بسته شدن کمی ناز میکنه و چراغ جلو هم تلقش شکسته چه باید کرد.



سوال


الان تو این شرایط اون کسی که به ماشینمون زده باید خسارت ما رو بده ، ولی بیمه بدنه ماشین خودمون چجوری میشه ؟ میشه از اونم استفاده کرد ؟ یعنی اگه ازش استفاده کنیم همه تخفیف هامون میپره ؟ کسی میدونه ؟ ممنون میشم بهم راهنمایی بدین.تشکر از همه شما


چرا مردم بدجنسی میکنند؟

چرا مردم بدجنسی میکنند؟


دانلود کلیپ ( کلیک )




تقریبا مرتب اتفاق می افتد

یک نظر تند و تیز

یک گوشه و کنایه یک اریابی تحقیر آمیز

یک کامنت تحریک کننده

 

این کلیپ رو از پیج یکی از دوستای f.b برداشتم و اون ندای درونم بهم گفت اینو برو نگاهش کن و بذارش تو وبت

شاید بفهمی چرا بعضیا اینقدر بدجنس هستند ....

 

جملات انگیزشی 7

کلیپ انگیزشی 


رویاهایم را زندگی خواهم کرد - قسمت اول ( کلیک )

 




رویا


زمانی که رویایی دارید ، اغلب روبروی صورتت فریاد نمی کشد :

("این تو هستی ، این چیزی است که باید در کل زندگیت باشی" )

 

 

اغلب اوقات ، رویا فقط یک زمزمه است ، همیشه زمزمه می کند ، هرگز فریاد نمی زنند

شنیدنش بسیار سخت است

هر روز باید آماده ی زمزمه در گوش ات باشی

 

به ندرت داد می زند

و اگر بتوانی به این زمزمه گوش دهی و با قلبت آن را احساس کنی

اگر این چیزی است که می خواهی بقیه عمرت انجام دهی

آنگاه آن همان چیزی است که میخواهی بقیه عمرت انجام دهی

و ما از کاری که انجام می دهی بهره مند خواهیم شد

 


خلق رویا


اگر می خواهی در خلق زندگی رویای ات موفق باشی

باید باورکنی که تو قابلیت واقعیت بخشیدن به آنرا داری

باید باور کنی که تو ابزار درست را داری و می توانی به آن برسی

خواه انرا عزت نفس یا اعتماد به نفس یا مطمئن بودن از خود بنامی

این یک بیشن عمیق برای باور کردن این است که هر چیزی را که لازم است داری

تواناییها ، منابع ، استعداد  و مهارت برای ایجاد نتایج مطلوب

 


باور داشتن به خود


باور داشتن به خود ، به سادگی یک نگرش است ،

باور داشتن به خود یک انتخاب است

 

باید انتخاب کنی که باور داری

می توانی هر کتری که در ذهن می آوری انجام دهی

هر چیزی!!

چون در حقیقت تو می توانی

 

 

یک مرگ


زندگی بدون تغییر ، مرگ است

آیا مایلی در زندگیت تغییری ایجاد کنی تا یک رویا را تحقق ببخشی

تا آن چه را در ذهن داری انجام دهی

آن چیزی که بعنوان زندگیت میتوانی تصور میکنی

آیا مایلی که عرق بریزی ، وقت بگذاری ، استقامت کنی و هر کاری که لازم است را انجام دهی؟

 

کسی باشید که هیچ کس نتواند فکرش را بکند

 


اگر میخواهی موفق شوی


با افراد موفق تر از خودت بگرد

خودت را غرق رابطه با افرادی کن که کاری انجام می دهند که تو میخواهی انجام دهی

و درک کن که چگونه فکر میکنند و به چه فکر میکنند

چیزهای درست را ببین

و چیزهای نادرست را هم ببین و از اشتباهات آنها درس بگیر

 

یک مثال محسوس


اگر 100 مایل بدوی با افردای که نمی توانند از تو سریع تر بدونند ، بله تو برنده می شود ، خودت این را از قبل می دانستی

اما اگر با افرادی بدوی که بسیار سریع تر از تو هستند خب ممکن است آخر بشوی ، اما رکورد زمان تو بهتر می شود

چون آنها باعث می شوند که تو سریعتر بدوی

باعث میشوند که تو بیشتر تلاش کنی

 

 

جملات انگیزشی 6

ویدیو انگیزشی


شجاعت ( نیک ویچ ) ( کلیک

 




شجاعت


شما برای پیروزی به شجاعت نیازی ندارید

شما به شجاعت برای " شکست خوردن " احتیاج دارید

 

شما از پیروز شدن نمی ترسید

شما از "شکست" می ترسید

 

خیلی وقت ها لازم است شکست بخورید تا پیروز شوید


 

ترس


ترس همیشه وجود دارد ، شما نمی تواندی سرکوبش کنید با جملاتی مثل

"نگران نباش ، طرز تفکر مثبت داشته باش"

نه! ترس وجود دارد ، ترس را بشناسید و بپذیرید

 

شجاعت


اما شجاعت این قدرت را دارد که بر تمام ترس ها غلبه کند

شجاعت به شما این قدرت را می دهد که با وجود ترس ، همچنان تلاش و اقدام کنید

 

آیا


آیا به شجاعت بیشتری در زندگی احتیاج دارید ؟

آیا کاری هست که می خواهید انجام دهدی ولی به خاطر ترس هنوز انجامش نداده اید ؟

آیا از رفتن به مرحله بالاتر در زندگیتان می ترسید؟ ( در مواردی مثل میران موفقیت در کسب و کار ، یا شروع یک جرفه جدید )

 

عاشق این تیکشم ، میگه ایتس هارد بات ایتس اکی " خخخ



سخت است اما ...


بله سخت است اما طبیعی است

زندگی یک سفر پر از پستی و بلندی است

اگر خواهان یک زندگی بدون محدودیت هستید به شجاعت احتیاج دارید تا با وجود ترس همچنان تلاش کنید

 

جملات انگیزشی 5

جملات انگیزشی 


ویدیو حسرت ( کلیک )








اگر امروز بمیرید


چه ایده هایی ،   چه رویاهایی ، چه استعداد هایی و چه موهبت هایی با شما خواهند مرد ؟

 

 

یادتان باشد


ما از کارهایی که در زندگی کرده این پشیمان نمیشویم ، بلکه در زمان مرگمان

به خاطر کارهایی که نکرده ایم پشیمان می شویم

 


رویای درون شما


شما یک رویا درونتان دارید ، روایی که شما آن را از جهان دریغ کرده اید

بهانه  آورده اید و آنرا به تاخیر انداخته اید ،

شما به افرادی گوش میکنید که به شما می گویند واقع بین باش

اما در اعماق وجودتان می دانید که به اندازه ی پتانسیل های بالقوه تان زندگی نمی کنید

 


ثروتمند ترن نقطه جهان


می دانید ثروتمند ترین نقطه جهان کجاست ؟

 

قبرستان است ...

چون در قبرستان ، اختراعاتی خاک شده اند که هرگز اختراع نشدند

کسب و کارهایی که هرگز راه اندازی نشدند

شعرهایی که هرگز خوانده نشدند

کتابهایی که هرگز نوشته نشدند

ایده هایی که هرگز به آن ها بها داده نشده

انسان هایی که هرگز شناخته نشدند

 

چون آنها ترسیده بودند که ریسک کنند ، ترسیده بودند

 


پُر می میرند


افراد زیادی پر می میرند

پُر از رویاها

پُر از استعداد

پُر از ایده

پُر از مهارت

پُر از هوش و توانایی که هرگز به دنبالشان نرفتند

هرگز از انها بهره برداری نکردند

هرگز به دستشان نیاوردند

هر گز از آنها استفاده نکردند

 


اماشما یک چیز دیگر را هم می دانید ؟ شما در قبرستان نیستید ( هنوز نمردین و فرصت زندگی دارین )

البته هنوز

 


فرصت زندگی


به ما فقط یک فرصت زندگی داده میشود ، درسته ؟

هر لحظه ای که می گذرد هرگز بر نمی گردد

 


رویاهایمان رو زندگی میکنیم


ما رویاهاایمان رو زندگی میکنیم چون انها امکان پذیر هستند

 


اگر برای فردا تضمینی نباشد ...


اگر برای فردا تضمینی نباشد برای امروز چه چیزی را ارائه می کنید؟

مابقی ماجرا را فراموش کنید ، فراموش کنید که روز دیگری باقی مانده است

امروز دست به چه کاری می زنید

ما فقط یک فرصت در زندگی بدست می آوریم

یک شانس تا هر کاری که میخواهیم را انجام دهیم

تا خود را بسازیم

تا هر چیزی که میخواهیم را بسازیم

هر میرتثی را که میخواهنید را از خود به جای بگذارید

اثر خودتان را به جای بگذارید

 


هر روز ، هر لحظه


هر روز یک شروع دوباره است

هر لحظه یگ شروع دوباره است

 

 

علف های هرز ذهن من

بدون شک گذشته هر کدوم از ما پر بوده از اتفاقات خوب و بد و خاطرات خوب یا بد از سکانس های زندگی یا فیلم ها یا کلیپ هایی که دیدیم ، بعضی از اونها فوق العاده بودن اما بعضی ها ذهن ما رو خراب کردن و اون اتفاقات گره خوردن به یه سری آهنگ ها


من تا الان عاشق 4 تا دختر شدم که همه رفتن و نشد که سرنوشت ما به هم بخوره ، اولیش یکی از فامیل  ،دومی یک از همکلاسیا ، سومی و چهارمی عاطی و آزی . الان من از اهنگ های غم و بدبختی خوشم میاد و البته به اون معنی نیست که من خیلی بدشانسم نه برعکس ولی تو اون قضیه خب مطمئن هستم که یه چیزی اون وسط بوده که نشده اما از یک جایی باید همه چیز تغییر کنه ، ذهنیت ها عوض بشه ، نشده که نشده والا! الان من اونا رو که میبینم یاد گذشته ها میفتم و این یه قلمش هست.


یه مسئله دیگه که جزئ علف های هرز پر رو هست که هیچ رقمه کوتاه نمی یاد یه مسئله دیگست که کافیه از خودم غافل بشم عین پیچک چنان دور خودم می پیچه و دهنمو صاف میکنه که اصلا بیا و ببین . 


اینا بخشی از مسائل منه ، در این مدت یاد گرفتم هر کدوم چه دوایی براش خوبه و مخصوصا برای علف هرز دومیه باید وقتی شروع به رشد کرد سریع باید از خدا کمک بخوام اما همینش هم اصلا آسون نیست یکی از درونم میگه ولش کن اما راه حل قطعی برای کم کردن رشدن همون کمک خواستن از خداست . بهم اثبات شده که اگه با خدا راست و اکی باشی و دو دوزه بازی درنیاری هر موقع صداش کنی سریع میاد کمکت اما همه ی اینها ریشه در اعتماد به نفس و انگیزه داره.


مثلا وقتی من با این باور که هر گز ازدواج نمی کنم و قرار نیست هم که بکنم و نا امید از شرایط تلاشی نکنم خب معلومه اما سوال اینجاست دقیقا من از کجا به این نتیجه رسیدم ؟ جالب میدونید چیه ؟ من به چشم خودم دیدم که خدا از یه جاهایی به آدم روزی میده که شاخهات درمیاد ، مثلا باورتون میشه از تو چایی سکه طلا دربیارین ؟من این شانس رو داشتم. تازه این یک مورده.


به گذشته ام که فکر میکنم ریشه تمام شکست هام و ناکامی هام ترس بوده ، ترس از اینکه نتونم و نا امید از اینکه نمیشه اما هر وقت که خواستم و اراده کردم و پاش وایسادم شده .مثلا همین الان که دارین این پست رو میخونید بلند شید برین یه لیوان آب بخورین. حسش نیست ؟ اتفاقا چون حسش نیست پاشین برین. کی میتونه جلوتونو بگیره ؟ آب خونتون قطع شده ؟ از تو یخچال آب بردارین . ندارین ؟ برین از فروشگاه سر کوچتون یه آب معدنی بخرین.


دقت کردین ؟ یه حس ی که اسمش " حسش نیست " نمی ذاره من برای یه کار و انجامش قدم بردارم ، آره میترسم و نا امید به پیش میرم اینه که شکست میخورم . اما وقتی بلند شم و یا علی بگم و تلاشم رو کنم و بسپرمش به خدا یه جوری حل میشه که باورتون نمیشه مثلا من تو کاردانی که تو رشت بودم یک سال اولش زندگی با 2 نفر دیگه کمتر از برزخ برای من نبود و الان ابدا حاضر نیستم حتی یک لحظه به اون روزها برگردم اما 3 ترم بعدیش با کلی دعا و درخواست از خدا یه جوری ورق برگشت که من حاضرم 100 هزار بار برگردم و لحظه و ثانیه ثانیه رو با اونها زندگی کنم . آره . مشکل اینجاست که باور نداریم خدامون رو . فقط تو سختی ها یادمون میاد خدایی هست.


ممنون از دوستانی که این مدت برای من کامنت گذاشتن و البته همچنان در این آزمون پیش میرم و اون علف های هرز بیکار ننشستن و شیطان هم چشم دیدن من رو نداره و چپ و راست وسوسه که اینکارو بکن اونکارو بکن و تنها نماز و یاد خداست که تونستم تا این لحظه پیشروی کنم ! شاید اینبار دیگه گند نزنم و خدا بهم افتخار کنه 

امتحان سخت سخت سخت

من تو نمازهام مدتیه که از خدا میخوام ظرفیت من رو زیاد کنه تا یه جوری بشم که در مقابله با مسائل خودم رو نبازم ، بگم از پسش بر میام و یه جوری بشم که آفاتی که در درونم هست و منتظر وا دادن من هستن و اگه وا بدم سریع مثل قبل همه وجودمو فرا میگیرن و من نه به 0 ،  بلکه به خیلی عقب تر بر میگردم.


ظاهرا امتحان خدا از من شروع شده ، بازم همون موقعیت ، باز هم همون سکانس ...

همیشه گفتم حسادت بده و سیاهی میاره و آدمای با ظرفیت به جاش غبطه میخورن اما داشتن ظرفیت بالا خیلی خیلی خیلی مشکل و سخته ، فقط امیدوارم بتونم از پس سوالاهای سخت بر بیام تا بتونم از این امتحان موفق و سربلند خارج بشم  ... میترسم مثل قبل نا امید بشم ، گمونم یک حس نا امیدی باعث شکست های قبلی من شده 


دستم میلرزه و مثل سری های قبل که میترسیدم و برای فرار از ترسم شروع میکردم به خوردن از استرس - خیلی بده 

با خودم میگم کاش تو این موقعیت قرار نمی گرفتم ، کاش درخواست ازمون نمی دادم و زندگی روزمره ام رو داشتم ، انگار نا امید شدم از دعایی و نتیجه ی پیش رو

دیگه حتی روم نمیشه به خدا بگم این چیه چون دستپخت و ماعسل دعای خودمه ؛ نمیتونم نا امید بشم ، اما هنوز دستم میلرزه بدنم میلرزه و هنوز برای من اون سوسوی هدف به چشمم میخوره ...


امیدوارم بتونم تلاشم رو کنم و مثل دفعات قبل گند نزم ...


برای بهامین بانو تو وبش نوشته بودم بیشتر اونایی که حسادت میکنن برای بهتر بودن تلاش نمیکنن چون غر زدن راحت تره ؛ میتونم همین جا بگم خدایا با این شرایط من نیستم ولی میخوام اینبار نترسم ، از خدا یه فرصت میخواستم برای افزایش ظرفیت گمونم این همونه ولی هنوز بدنم سرده ، لطفا تقلب برسونید من کم امید سوالارو نخونم و همه چیز یادم بیاد و در طول امتحان روحیه ام رو حفظ کنم.



+ خدا جونم این پست رو اگه نمی نوشتم که میدونی چجوری بودم ؛ حداقل یه کم از استرسم کم شد و ثبتش هم کردم تا هم خودم یادم بمونه چه دعایی کردم و هم شما حواست بهم باشه ، یادت که هست سر نماز گفتم هم جفت دستمو بگیر و هم هلم بده! همیشه به این فکر میکنم در تاریکی های رحم  ؛ هوامو داشتی  ، این چند وقت این همه پالس خوب بهم نمی دادی حتما بازم حواست بهم هست ولی باید این آزمون ثبت میشد ؛ آزمون قبلی ها که قبول شدم جایزشون خوب بود ، این دفعه هم کمکم کن تا پشت  و رو جوابا رو بنویسم و چند تا برگه اضافه هم بگیرم تا بهت ثابت کنم من میخوام آدم دیگه ای بشم ، همونی که دوستش داری فقط در طول آزمون کنارم باش ، تقلب هم نرسوندی نرسوندی ولی حضورت برام قوت قلبه ولی برگمو که نگاه کردی به روم نیار،  باشه ؟ 


++ خدایا پست جدید هم نمی نویسم که با خودت بگی چرا شلوغ بازی در میاری  ، خواهش میکنم یه کاری کن ته این ازمون با امبولانس منو نبرن و بتونم به خودم مسلط باشم ؛ لاو یو عشقم 


پ.ن : امروز خبر زلزله در سرپل ذهاب رو شنیدم ، عمیقا تسلیت میگم و برای بازمونده ها صبر و عافیت و شفا از خدا میخوام .

خدایا مرسی!

اریک توماس یه حرف قشنگی زد ، گفتش که یکبار هدفت رو بلند بگو و بعدش ساکت شو و تلاشتو برا محقق شدنش انجام بده ، باور اینکه یه روز 5 صبح پاشم بعدش کارامو بکنم و یک ربع به 6 که هنوز هوا  تاریکه و برم اون پیاده رو لب خیابون و ورزش کنم و وقتی تازه هوا روشن شد و ملت دارن میزنن بیرون و من دارم با انرژی برمیگردم خونه ، سخت بود! فکرشم نمیکردم!


اینکه اولین نفر به اون دکه ای  که داره  تازه کرکرشو داده بالا و صبح بخیر بگی فوق العاده بود!اینا همش از لطف خدا بود و البته هست و از دوستانم مثل فرانک بانو مثل بهامین بانو ، فیدبک های مثبتی گرفتم آخه اونام تو این مسیر لجوج هستن که به هدفشون برسن و چقدر فوق العادست که آدم خودش رو پیدا کنه و حالا تلاش کنه برای چیزی که میخواد.


یه کلیپ کوتاه آماده کردم که قیافه اطرافیان ماست وقتی که به موفقیت های عالی تو زندگیمون میرسیم ، البته اونا فقط قسمت خوبش رو میبینن و قسمت سختش که تلاش و گاهی اعصاب خوردی ها ماست رو نمی بینن! البته سر همینم حسادت هم میکنن ولی هیچوقت برای اینکه بهتر از ما باشن هم تلاش نمی کنن! همون  ناله های الکی ... ( کلیک )



کلیک : ویدیو 1 - واکنش دیگران به موفقیت ما






ویدیوی دوم  این پست درباره داستان مرغ و عقابه ، حتما ببنیدش چون باید حسش کنید چی میگه ...




بذارین یه حقیقتی رو بهتون بگم ، به شما خواننده وبم ، به شمایی که تو مسیر موفقیت تلاش میکنی و برای هدف لجوجی و باید برات بشه چیزی که میخوای رو! شما فوق العاده و شگفت انگیزی ، بله ، شما فوق العاده این!




پ.ن : هر دو ویدیو کات شدن تا زمانش کم باشه ولی بعدا ویدیوها رو بصورت کامل آپلودشون میکنم تا در دسترس شما باشه و اگه تمایل داشتین ببینیدش.

پ.ن 2 : من بعد دوست دارم از تغییرات و اتفاقات مثبت بنویسم و زمان بیشتری به خودم بدم و رو خودم بیشتر کار کنم .

شروع دومینوهای موفقیت!

دومینو ی  موفقیت


دوست دارم ، موفقیت و رسیدن بهش ،  برای هر کسی که تلاش میکنه و از تلاشش و از ناهمواریهای  مسیر خسته نمیشه ، دومینوی موفقیتش بصورت زیر باشه ! بزنه بترکونه و به هدفش هم برسه! از کوچکترین به بزرگترین!







جهت تلطیف فضا


گفتگوی جالب من و دختر 2 ساله ام!


مناسب و باحال برای همه سنین!






برای همه شما آرزوی موفقیت دارم 


غول اول

همزمان که دارم این پست رو مینویسم ویدیو رو هم کوچیک کردم و هدست زدم و صدای ویدیو رو هم زیاد کردم ، دارم لحظه شماری میکنم برای لحظه پیروزی و شکستن اون غول بزرگی که چند وقته اخیر ، وقت من رو خیلی گرفت و هر سری یه جوری بهم خنجر زد ، میدونم 3 غول بزرگ دیگه هم پیش روی منه اما این اولیش قدرتمندترین اونهاست ...



دارم به این فکر میکنم چطور ریز ریز و خردش کنم و صدای خرد شدن استخونهای این غول اول رو  بشنوم ، باور دارم که شمارش معکوس روزها برای اون روز پیروزی برای من داره فرا میرسه ، لحظه انتقام شیرین ترین لحظه ای هست که براش لحظه شماری میکنم ، برای هر لحظه اش و زجر دادنش برنامه دادم ، آخ آخ ، دندون قروچه هام ، لبخند موفقیتم ، 




منتظر باش غول اولم ، خودت رو آماده کن ، تابوتت رو سفارش بده ،  دارم میام سراغت ... 


پ.ن : امروز هماهنگی های لازم رو با خداجونم انجام دادم ، آفاتی که درونم هست و میدونم که در ادامه مسیر کار دستم میده رو بهش گفتم و ازش خواستم مراقبم باشه وقتی داشتم این خارها رو میکندم و مینداختمش به دره ابدیت که برای همیشه فراموش بشه ... ؛ فراموشم نکنه!


پ.ن 2 : جملات انگیزشی این ویدیو رو باید با تک تک سلول های بدنتون حسش کنید!

emu بود!

یادتونه پست باغ پرندگان رو ؟ آخرش یه عکس گذاشتم و گفتم چون اون هم تو قسمت شترمرغ ها بود ولی قیافش فرق میکرد ، اونم به نظرتون شترمرغه یا نه ؟



سایز اصلی عکس


اسم اون حیونه emu بود که یک شتر مرغ بومی استرالیایی هست! ( ویکی پدیا


سایز اصلی عکس


ویدیوهای emu




emu - part 1




emu - part 2

یک خالقیم

 برخی از آیات قرآنی بسیار عجیبه اما نکات ریزی در خودش داره ، من به 3 مورد اشاره میکنم


 

1.بهترین خلق کنندگان


در سوره مومنون ، آیه 14 خداوند در انتهای آیه می فرماید که : "  فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ " افرین بر خدا که بهترین خلق کنندگان است! دقت کنید گفت بهترین و نه گفت تنها خالق موجود!



2.خالق به اذن الله


در ماجرای حضرت عیسی ع ( سوره آل عمران آیه 49 ) می فرماید

وَرَسُولًا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ -  أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْیِی الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُکُمْ بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ


و [او را به عنوان] پیامبرى به سوى بنى اسرائیل [مى‏ فرستد که او به آنان مى‏ گوید] در حقیقت من از جانب پروردگارتان برایتان معجزه ‏اى آورده‏ ام من از گل براى شما [چیزى] به شکل پرنده مى‏ سازم آنگاه در آن مى‏ دمم پس به اذن خدا پرنده‏ اى مى شود و به اذن خدا نابیناى مادرزاد و پیس را بهبود مى ‏بخشم و مردگان را زنده مى‏ گردانم و شما را از آنچه مى ‏خورید و در خانه هایتان ذخیره مى ‏کنید خبر مى‏ دهم مسلما در این [معجزات] براى شما اگر مؤمن باشید عبرت است


دقت کنید در خود آیه صریحا ذکر شده که حضرت عیسی هم خلق می کرد ، اما به اذن کی ؟ به اذن خدا! 


ما هم یک خالقیم ...


 بدون شک هر انسانی با توجه به ظرفیتی که داره میتونه خالق یک چیز یا اثر بسته به ظرفیت خودش باشه ، در مقام امام و پیامبر که باشه میتونه مثل عیسی پیامبر و ابراهیم ع ، مردگان و پرندگان مرده رو زنده کنه ، اونا ظرفیتشون خیلی بالاست و همینطور معجزات سایر ائمه و پیامبر خودمون


اما بقیه انسان ها هم ظرفیت های خودشونو دارن و بسه به ظرفیتی که دارن خالق یک اثر هستند مثل کسی که اولین برا تلفن رو ساخت ، هواپیما رو ساخت ، اونها هم یک خالق هستند و یه حدیث جالب قدسی هم هست که میگه 


خداوند متعال در حدیث قدسی فرمود: « عبدی أطعنی أجعلک مثلی، أنا حیّ لا اموت اجعلک حیّا لا تموت، أنا غنیّ لا أفتقر أجعلک غنیّا لا تفتقر، أنا مهما أشاء یکون أجعلک مهما تشاء یکون. 


 بنده‏ ی من! مرا اطاعت کن تا تو را مثل خود سازم. من زنده ای هستم که نمى‏میرم تو را هم زنده ای قرار دهم که نمیری. من دارایی هستم که فقیر نمى‏شوم تو هم چنان سازم که فقیر نگردی. من هر چه را اراده کنم مى‏شود تو را هم چنان قرار دهم که هر چه بشود» (الجواهر السنیة (کلیات حدیث قدسى) ،ص709) 



حالا سوال اینه ، در مقام یک خالق ، در پی خلق چه چیزهایی هستیم  ؟ چون خلق اونا تنها به اراداه ما بستگی داره ...


موسی و خدا! ( بنده و خالق )

در مسیر موفقیتی که هستیم هر لحظه باید بدونیم که هدفمون چیه و دقیقا چی میخوایم ؟ جوری که اگه دقیقا همین الان خدا فرشته اش رو فرستاد پیش ما و پیغام رسوند که گفت الان دقیقا چی میخوای ؟ خدا گفته که اونی که میخوای رو همین الان بهت میدم رو ، چی بهش جواب می دیم ؟ 


جواب 1 . 


نمی دونم خدا جون ، هر چی تو برا من بخوای 


جواب 2.


اما جواب 1 ، جواب آدم زرنگا نیست ، جواب آدم زرنگا اینطوریه که میگه چی میخوای ؟ الان میخوای چیکار بکنی؟ سریع یه لیست در میاره میگه من اینکارارو میخوام بکنم ، اینارم نیاز دارم! برنامه داره برا کار خودش و هدفمند کار میکنه و هر چی پیش آمد خوش آمد نیست!موسی گفت خدا جون ، حالا که گفتی برم سمت فرعون اکی ، میرم اینارم میخوام! خدا هم سریع برگشت گفت چیزی که خواستی رو بهت دادم!دمش گرم خدایی!


( به داستان دقت کنید ، موسی ع تلگرافی جواب نمیده )



سوال خدا  از حضرت  موسی


آیه 17 بقره : موسی جان تو دستات چیه ؟

گفت این عصاى من است بر آن تکیه مى‏دهم و با آن براى گوسفندانم برگ مى تکانم و کارهاى دیگرى هم براى من از آن برمى‏آید 


درخواست خدا از موسی


وقتی که خدا یه سری معجزات به موسی داد بهش گفت برو سمت فرعون ، موسی چون شاگرد زرنگه میدونه اونور چه خبره و جوانب کار دستشه ، اولش یه درخواست هایی میکنه ، تهش میگه خدا جون این داداشمو دستیارم بذار کمکم کنه.

خدا هم همون لحظه برمیگرده به موسی میگه قَالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَى ( 36 بقره ) موسی جان چیزی که میخواستی رو بهت دادم! ، گرفتین چی شد ؟ بذارین یه جور دیگه بگم ، موسی شاگرد زرنگه کلاسه ، جوانب هر کاری رو میدونه و هدفمند و با برنامه کار میکنه ،

به زبان ساده تر 

حالا داستان رو به زبان ساده تر میگم ، خدا فرشتشو مثلا میفرسته پیش من میگه صادق جان ، خدا بهت سلام رسوند گفت بگو چی میخوای ؟ من دفترچه هدف هام همرامه ، سریع درش میارم ، میگم این خواسته های من ، همشو میخوام! خدا هم بهمون لحظه بگه بهت دادم.

نگاهی دوباره به درخواست های موسی

در مکالمه موسی و خدا ، چند تا درخواست مطرح میشه ، با هم شمارش کنیم

 

گفت : 

1. پروردگارا سینه ‏ام را گشاده گردان (25)

2.و کارم را براى من آسان ساز (26)

3.و از زبانم گره بگشاى (27)[تا] سخنم را بفهمند (28)

4. براى من دستیارى از کسانم قرار ده (29)هارون برادرم را (30)


این آخرش برا اینکه مخاطبش رو قانع کنه ، استدلال میاره که 


1.پشتم را به او استوار کن

2.او را شریک کارم گردان

3.تا تو را فراوان تسبیح گوییم

4.و بسیار به یاد تو باشیم 


مثل این می مونه که یه سری درخواست ها داشته باشیم بعد سر اون مورد مخاطب مورد نظر بگه اینم میخوای؟ فایدش چیه ؟ و قبل از اینکه اون سوال بپرسه ، استدلال بیاریم که فایدش چیه!




خلاصه اینکه


آماده باشیم در لحظه که دعا میکنیم و خواسته ای داریم ، برنامه دار دعا کنیم و هر چی پیش آمد خوش آمد نباشه ، لیست اهدافمون هم همرامون باشه که اگه کسی ازمون پرسید بگیم اینارو میخوام ، همشونو هم میخوام!